تبليغاتX
دست نوشته های مهدی ترابیان
درباره خودم و موطن سرافرازم نطنز

           اللهم عجل لوليک الفرج

سلام دوستان عزيزم . همشهريان مهربانم. قبل از هر چيز بر خود لازم مي دانم ميلاد منجي بزرگ عالم بشريت حضرت مهدي موعود(عج) را خدمت همه شما تبريک عرض نمايم. مدتها بود که توفيق نوشتن در اين کلبه را بنا بر دلايل و يا بهتر است بگويم بهانه هايي که خود ساخته بودم پيدا نمي کردم و اما شايد مهمترين آن نوشتن در کلبه اي ديگر به نام ارمغان بود که نوشتن در اين کلبه را براي من دچار نسيان کرده بود. اما امروز هم هر چه تلاش کردم در اين کلبه بنويسم نمي دانم چرا نتوانستم. حتي مطلبي را آماده کردم، اما نتوانستم خودم را راضي کنم که در اين کلبه قرار دهم . نمي دانم بهانه ام براي اين ديگر چيست. اما هر چه هست اميدوارم هر چه زودتر روحيه نوشتن در اين کلبه را دوباره بازيايم. اميدورام. پايان اين مطلب کوتاه را هم شعري زيبا از زنده ياد قيصر امين پور در وصف حضرت مهدي موعود(عج)قرار مي دهم. موفق باشيد.

صبح بی‌تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
                                                        بی‌‌تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد 
بی‌تو می‌گویندتعطیل است کار عشقبازی 
                                                        عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر  ویرانه  می‌خواند به  انکار  تو  اما 
                                                       خاک این ویرانه‌ها بویی از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش  دوری بگویم  یادم   آمد
                                                        عشق  با  آزار  خویشاوندی  دیرینه  دارد
روی  آنم  نیست تا  در  آرزو  دستی  برآرم 
                                                     ای خوش آن دستی که رنگ آبرو از پینه دارد
در هوای  عاشقان  پر می‌کشد با  بیقراری 
                                                      آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان  قفل  بزرگ  تیرگی  را  می‌گشاید 
                                                      آنکه  در  دستش  کلید شهر  پر آیینه  دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 16:28  توسط مهدی ترابیان | 

 

                مراقب نوشتن هايمان باشيم

سلام همشهريان عزيزم . چه نطنزي و چه بادرودي و چه خالد آبادي و طرقي و اريسماني  و يا اينکه در هر کجاي اين خاک پاک که زندگي مي کنيد. چند وقتي است که بنا بر مشغله کاري کمتر فرصت مي نمايم که مطلبي را در اين دستنوشته ها قرار دهم. اما هر روز ميزاني از اوقات خود را صرف خواندن مطالبي مي نمايم که شما همشهريانم در وبسايت ها و وبلاگ هاي خود به تحرير در مي آوريد و هميشه از اين همه عشق و علاقه شما به شهرستان عزيزمان شعفناک شده و احساس غرور مي نمايم. اما چند وقتي است که ديگر خواندن مطالب پاره اي از وبلاگ ها خرسندم نمي کند. کم کم دارم احساس مي کنم اين روزهايي که دارد سپري مي شود و اين نوشته هايي که دارد صفحات وبسايت ها و وبلاگ ها را پر مي نمايد شايد زمينه ساز اتفاقات ناخوشايندي بشود که امروز نتوانيم آن را پيش بيني نماييم. دوستان ،نوشته نشانه هوشمندي و استعداد بالقوه نويسنده آن است. يقين دارم هر آنکه در اين وادي قلمي مي زند و مطلبي مي نويسد انساني است که مي تواند دردي از دردهاي منطقه مان را درمان کند. اما اين روزها اوضاع طوري شده که کمتر مي تواني نسبت به اين موضوع خوش بين باشي.اين روزها همه از هم ياد گرفته ايم همديگر را خرد کنيم. نابود کنيم. از بين ببريم. اين روزها همه منتظر نقطه ضعفي از هم هستيم تا مطلب ها درباره آن بنويسيم  و جنجالها براي يکديگر بر پا کنيم. اما تا کنون فکر کرده ايد داريم چه مي کنيم. داريم آتش در خرمن چه و که مي اندازيم؟ تا کنون فکر کرده ايد دود اين آتشي که همگي داريم آن را شعله ور تر مي سازيم در نهايت به چشم که خواهد رفت؟ آيا به اينها فکر کرده ايد؟ دوستان به دنيا نگاه کنيد. فکر مي کنيد تا کي زنده ايم. تا فردا. پس فردا. سال ديگر. ده سال ديگر . صد سال ديگر. آخرش چه ؟ آخرش که بايد برويم. ياد آن روز را که مي رويم کرده ايد؟ فکر مي کنيد اينها که داريم مي نويسيم براي ما قلم به دستان توشه خوبيست؟ فکر مي کنيد آن روز که همه پرده ها کنار رود  آيا از نوشته خود پشيمان نيستيم و مي تواينم از آن دفاع کنيم؟ دوستان مقداري فکر کنيد. داريم با نوشته هايمان آبروي که را مي بريم. آبروي دهشيري امام جمعه اي که به حسنش هزاران هزار نفر مقرند. آبروي شخصي که از عالمان ديني اين کشور است و کتاب ها نوشته در تفسير قرآن و احاديث. آبروي کسي را که همشهري ماست. برادر مومن ماست و تا آنجا که توان داشته برايمان خير خواسته. آيا داريم آبروي او را مي بريم؟ فکر کرده ايد آخرت که پرده ها کنار رود چه بايد جواب او را بدهيم و يا بهتر بگويم چه بايد جواب خدا را بدهيم؟ بايد بگوييم چون فلان شخص کنار دهشيري بود و ما به او انتقادها داشتيم او را دو رو خطاب کرديم و مطلب ها برايش نوشتيم. فکر مي کنيد خداوند بپذيرد؟ يا داريم آبروي ضابطي نماينده اي را مي بريم که چه دوست و چه دشمن به خصلتها و حسن اخلاق ذاتي او مقرند. بنده به شخصه به ايشان در حوزه کاري نقدهاي فراوان دارم و در دو باري که ملاقاتشان کرده ام به ايشان انتقاد ها نموده ام. اما هيچ وقت نمي توانم حسن اخلاقي ، صراحت ،يکرنگي و سلامت او را ناديده بگيرم. آيا امروز بايد براي اينکه به او نقدها دارم آبرويش را ببرم. برايش دروغ ها بسازم. کارهاي کرده اش را که نگفته ناکرده بخوانم و يا کارهاي ناکرده را براي او کرده قلمداد کنم. فرداي قيامت چه جوابي براي او دارم. يا بياييم و آبروي باغبانياني را ببريم که به اعتقاد دوست و دشمن انساني تلاشگر و مردمي بود و هر آنچه از دستش بر مي آمد را انجام داد. به ايشان هم نقدها دارم و به ايشان هم هميشه با صراحت حرفهايم را زده ام. اما آيا بايد امروز اين همه خدمات او را به خاطر اينکه از او خوشمان نمي آيد و يا اينکه او بادرودي است و ما نطنزي ناديده بگيريم و هر آنچه را کرده بدنام کنيم و منتسب به چيزهايي کنيم که شايد اصلا او روزگاري به فکر آن نبوده.فرداي قيامت جواب او را چه بدهيم؟ يا اشخاص ديگر مثل همين مسعود کريم پور که گهگاه مي بينم او را آماج حملاتي قرار مي دهند و تهمتهايي را نثارش مي کنند که من در او نديدم. يا  صفاري فرماندار نطنز ، يا فيروزي معاون فرماندار، يا نساجي بخشدار ، يا صولتيان رئيس شوراي شهر بادرود ، يا نقدي شهردار بادرود و يا مردم و اشخاص حقيقي و حقوقي و حتي همين نويسندگان وبلاگها  که گاهي به آنها تهمت ها مي زنيم و آنها را به صفاتي چون بافور به دست و منقل نشين مي خوانيم.و .... . اگر چيزي بگوييم که در اينها نيست آيا مي توانيم در فرداي قيامت براي خود کاري بکنيم؟ دوستان من مقداري بينديشيد. بايد مرز بين انتقاد و نقد را با تهمت و افترا مشخص کنيم. بايد در حفظ آبروي برادر مومنمان بکوشيم. بنده اکنون يک سال اندي مي شود که درنشريه ارمغان قلم مي زنم. باورتان نمي شود که هميشه بزرگترين نگرانيم اين بوده که اين مرز از بين نرود و من آن را زير پا نگذارم. ضمن اينکه اعتقاد دارم يکي از مهمترين شرايط انتقاد در هر رسانه اي اين است که به هر کسي که انتقاد مي کنيم بايد فرصت دهيم تا در همان رسانه از خود دفاع نمايد. اما امروز چه شده. مطلب ها مي نويسيم و بالا و پايين يک نفر را يکي مي کنيم بدون اينکه حتي طرفت بداند کيستي که بيايد نسبت به آن مطلب برايت توضيح دهد و جوابيه بنويسد و از حرمت از دست رفته اش دفاع نمايد. آيا اين است رسم مسلماني. يقين نماييد دود اين آتشي که برخواسته ، به چشم خودمان مي رود و هيچ کس ديگر. سواي تمام اين حرفها ، همت و تلاشي که مي تواند منطقه و شهرستانمان را متحول نمايد اين روزها دارد صرف چه مي شود؟ صرف اين تخريبها؟ صرف اين آبرو بردن ها؟ بنده به هيچ وجه اعتقاد ندارم نبايد انتقاد کرد و بالعکس معتقدم جامعه بدون منتقد رشد نمي نمايد. اما اعتقاد دارم نبايد راه و رسمش را ناديده گرفت. نبايد يک طرفه به قاضي رفت. نبايد چيزهايي نوشت که خودمان يقين داريم نادرست است. صحبتم اين است. همشهريان عزيز امروز داريم چه مي کنيم؟ چرا براي يک دستمال داريم قيصريه را به آتش مي کشيم؟ چرا؟ چرا؟ حرفهاي زيادي دارم . در رابطه با همين تغيير نام بخش امامزاده و تعويض تابلوهاي ادارات.  در رابطه با رفتن ادارات از بادرود.  در رابطه با عملکرد شهردار و امام جمعه بادرود. نقدهاي فراواني هم دارم. به نماينده نطنز ، بادرود و قمصر دکتر ضابطي، به دکتر باغبانيان نماينده قبلي اين مردم. به صوليتان رئيس شوراي شهر بادرود. به نويسندگان و همکاران عزيزم در وبلاگهاي  دو کلمه حرف حساب، نطنز 2006 ، مهر و ميتراي بادرود ، بادرود 20:30 ، کوير بادرود ، بادرود رسانه و آيينه بادرود که همگي آنها را دلسوز مي دانم. پيشنهاد ها دارم براي حل پاره اي از مشکلاتي که اين روزها باعث ايجاد تنش بين همشهريان عزيز در عرصه مجازي شده. اميدورام خداوند کمکم نمايد که يا در اين دستنوشته ها و يا اگر شوراي سياستگذاري ارمغان پذيرفت در نشريه ارمغان، در آينده اي نزديک به همه آنها بپردازم. اعتقاد هم دارم تمام آن چيزها فقط نظرات بنده است و وحي منزل نيست ولي بايد نشست و تلاش کرد و براي اين مشکلات راه حل يافت. نبايد هم به اين نگاه کرد که چون فلاني نطنزي است نمي تواند حرفي براي بادرود بزند و چون آن يکي بادرودي است درباره نطنز نبايد اظهار نظر کند. چون اينهاست که دارد خرابمان مي کند.  

اما در پايان اين مطلب خواهشي دارم دوستانه. از شما همشهريان عزيزم عاجزانه در خواست مي نمايم براي رضاي خداوند متعال و براي پيشرفت و آباداني منطقه خودمان هم که شده همگي مدتي نوشتن مطالب وهم انگيز را کنار بگذاريم و در صورت امکان نوشته هايمان را با نام نويسنده رويت دهيم تا در فضايي عادلانه انتقاد کنيم. اين برادر کوچک خود را نيز ببخشيد که چنين بي پروا براي بزرگاني چون شما نامه نگاري کرد. آرزوي موفقيت همه همشهريان عزيزم را در سراسر شهرستان دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 21:29  توسط مهدی ترابیان | 

           اللهم عجل لولیک الفرج

 

براي تو مي‌نويسم، به خاطر تو . اگر بد نوشتم خرده مگير، خيلي وقت است كه قلمم به لهجه دلم حرف نمي‌زند، مي‌نويسد اما پيش از اينكه بتواند، براي خودش تكليف ها مي‌خواند و بعد مي‌نويسد، اما امروز هر چه آن تكليف‌بانان وجودم اين پا و آن پا كردند كه دستم به قلم برود و شروع به نوشتن بكند آنجور که آنان می خواهند، نشد كه نشد!

اما دلم اخمهایش را توی هم برد و چند خاطره برای خودش تعريف كرد، حتي خواب‌هايي كه توي اين مدت ديده بود به آن خاطره‌ها دوخت و قبايي درست كرد كه تن هيچكس نمي‌رفت جز...

من راه تراشيدن بهانه براي فرار از خواسته‌هاي دلم را خيلي بلد نيستم ولي امروز، خيلي راه پيدا كردم كه تن به آن ندهم و فرار کنم از این خواسته ها، اما نشد كه نشد!

اطرافم همه كتاب و كاغذ و مجله و مقاله و يادداشت و تقويم و... پر شده ، ولي هيچ كدام از اين‌ها قدرت عبوركردن از اخم‌هاي دلم را ندارند! به آنها گفتم ببينید لهجة شما قديمي شده، خيلي‌ها وقتي مي‌شنوند يا مسخره مي‌كنند يا تعجب مي‌كنند و يا آن را  سبك سري مي‌دانند، ویا اینکه مرا به بازی و تخریب متهم می نمایند.از آنها پرسیدم چه بكنم!؟

کم کم همه را پس زدم تا بنویسم از آنچه دلم می خواهد. چند روز پیش نوشته ای می خواندم از یک نویسنده معروف. نوشته اش به دلنوشته شباهت بسیاری داشت. نوشته بود هر که عاشق است خدایی دارد. نوشته بود عاشق آرزو دارد و برای آرزویش دعا می کند و آنکه دعا می کند پس خدایی دارد. دلنوشته اش بسیار به دلم نشست. حداقل باب تسکینی شد برای آن زمانها که برای عاشقی ام چاره ای نمی یابم . اما چه کنم که گاهی این دلم بهانه می گیرد. بهانه دیدنت را . بهانه ام برایم دردآور شده. درد اینکه دارد روزها می رود و هنوز بر سر جای اولم هستم . نمی دانم چه کنم. مانده ام و درمانده. شاید در این روزها علاج همان باشد که همه چیز را با همین جمله بگذارم کنار هم ،که هر که عاشق است خدایی دارد.   

بر می گردم به همان اول . به همان  اول که گفتم اینها را برای تو می نویسم. به خاطر تو. آری اين‌ها را برای تو نوشتم كه قرار است دلبانم باشی و من دلبندت . هم مي‌خوام زود بيايي هم مي‌ترسم بیایی و من بروم! هم مي‌ترسم دير بيايي و من نباشم   و هم  می خواهم زود بیایی تا زودتر رخسارت را ببینم.، هم مي‌ترسم...  و هم می خواهم....  ولي همين امروز دست بردم كه برایت بنويسم كه دير شده من ديگر دارم بي‌طاقت مي‌شوم، اگر مي‌شود زود بيا، دیگر شمردن جمعه ها برایم مشکل شده. دیگر غروب جمعه که می شود غم عالم دلم را می گیرد مهدی فاطمه. یوسف زهرا  جمعه این هفته هم گذشت و ندیدمت . نکند روزی بیایی که چشمانم در این دنیا نباشد. حسرت دیدنت را بر دلم نگذار پسر فاطمه. سوالی دارم. سوالی دارم گل فاطمه .... حالا نمي‌شود زود بيايي؟! منتظرت می مانم تا آن روز که زنده هستم. امیدورام حسرتت را بر دلم نگذاری. امیدوارم. اللهم عجل لولیک الفرج.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 19:53  توسط مهدی ترابیان | 

 

          براي شادي روح مرحوم احمد حسن بيگي بخوانيد حمد و سوره و صلوات

چند وقت پيش بنا بر اتفاق گذرم به بيمارستان خاتم الانبياء نطنز افتاد. يکي از دوستانم بيماري در آنجا داشت و ظاهراً اينگونه که معلوم بود از وضعيت رسيدگي به بيمارش راضي نبود. ديدم دارد زير لب حرفهايي مي زند . در مابين حرفهايش نامي آشنا شنيدم. مي گفت خدا بيامرزد احمد حسن بيگي را. مي گفت او که زنده بود مردم وقتي مي آمدند اينجا غمي نداشتند.اين اولين بار نبود که چنين وصف زنده ياد احمد حسن بيگي را شنيده بودم. بارها و بارها بعد از رفتنش شنيدم هر کجا که نامي از او برده مي شد بارها و بارها خدابيامرزي نصيبش مي شد. گاهي با خود  مي انديشيدم که چه نيکوست زندگي کردني که بعد از رفتنت هنوز نرفته باشي . ياد فرمايش مولاي متقيان افتادم که فرموده بودند: مرگ، در زندگیِ توأم با شکست است و زندگیِ جاویدان، در مرگ پیروز مندانه ی شماست.

احمد حسن بيگي را کم و بيش همه در نطنز مي شناسند. امروز نه تنها آنان که از نزديک او را ديده اند مي شناسندش بلکه آنان که او را حتي براي يکبار هم نديده اند طوري از او تعريف مي کنند که گويي عمري در کنارش زيسته اند.  او در عمري کوتاه و پر ثمر خالق انسانيتي جديد دربين مردمان نطنز بود. انسانيتي که آن را از خود بر يادگار گذاشت به گونه اي که امروز و بعد از سه سال از رفتنش هنوز زمزمه بيماراني است که در بيمارستان روزگاري محبت او را احساس کرده بودند. احمد حسن بيگي انسان گونه زيست و فرشته وار پر کشيد. هميشه طوري برخورد مي کرد که ارباب و رعيت را نمي توانستي از برخوردش تشخيص دهي. صبور بود و بسيار صبور. بي توجه بود به زرق و برق هر آنچه در دنيا بود. حضورش در يک دوره شوراي شهر اين موضوع را خيلي خوب نشان داد. دور اول شوراي شهر با رأي مردم به اين عرصه پا گذاشت. هدفش هم خدمت بود . سابقه او چنين موضوعي را مي توانست به درستي برايت عيان کند. برايش فرقي نمي کرد سنگر خدمتگزاريش کجا باشد. شورا و يا بيمارستان. دوست داشت هر کجا که هست مفيد باشد و مرهمي بر زخم مردم باشد نه دردي بر دردهاي آنان.  با مردم خيلي متواضعانه برخورد مي کرد. مردم که به بيمارستان مي رفتند خيالشان راحت بود که يکي هست که آنجا برايشان مرهم باشد . تمام اينها فقط در محيط بيمارستان برايش صادق نبود بلکه در هر کجا که ردپايي از او بود خاطره اي خوش بر ذهن مردم ماندگار نموده بود. او خوب زندگي کرد و خيلي هم زود رفت تا نشان دهد گلچين روزگار خوش سليقه است . احمد حسن بيگي در ۳۱ فروردين ۱۳۸۶ بعد از نزديک به پنجاه سال زندگي ، دنياي فاني را به مقصد عالم باقي ترک نمود. از آن روز تا کنون نام و ياد و عکسهايش زينت بخش خاطره هايش شده . خاطره هاي  شيرين بسيار بسيار زياد. امروز در  سومين پروازش جز زنده نگه داشتن نامش و جز اين چند خط قلم فرسايي کاري از دستم ساخته نبود . گفتم بنويسم تا خاکيان بدانند چنانکه در اين دنيا آسماني بماني بعد از رفتنت هم هستي . قلم قاصر بود. چبزي بيش از اين نتوانسم بنويسم. نوشتن از بزرگان خيلي سخت است. تنها چيزي که در اين آخر نوشتنم مي توانم بگويم اين است که احمد حسن بيگي تا دنيا دنياست و در اين دنيا خوبان قدر داشته باشند مي ماند. شادي روح آسمانيش صلوات.   

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 11:20  توسط مهدی ترابیان | 

            سال 1389سال همت مضاعف، کار مضاعف

سال 1388 با تمام خوشی ها و بدی ها به پایان رسید. تعطیلات نوروز هم دارد کم کم به انتهای خود نزدیک می شود. از صبح 14 فروردین دوباره همه چیز آغاز می شود. آنان که طالبند بالاتر روند ناچار به درک این آغازند. باید دریابند که اگر بخواهند در همان راه گذشته قدم بگذارند نهایتش می شوند همینی که هستند که این را هم بعید می دانم. چون همه در حرکتند و آنان که ساکنند بازماندگانند. نطنز عزیز نیز باید از 14 فروردین خود را برای یک سال پر فراز و نشیب آماده نماید. سالی که در آن غمهای گذشته به فراموشی سپرده شود و همه چیز برای یک جهش بزرگ مهیا شود و این میسر نیست مگر در سایه لطف خدا ، همت مضاعف و همگانی و درک شرایط خطیر پیش رو.

مقام معظم رهبری سال 1389 را سال همت مضاعف و کار مضاعف نامیدند. در این مطلب بر آنم تا با طرح گوشه ای ، فقط گوشه ای از امیدها و ودلواپسی نطنز عزیز ، زمینه هایی را که همت مضاعف مردم و  مسئولین را می طلبد به تحریر در آورم.

 نطنز در سالی که گذشت برای حدود سومین سال پیاپی همچنان برای یک درصد هسته ای در خم یک کوچه بود و تا این لحظه که این مطلب را می نویسم به درستی نمی دانم تکلیف این یک درصد چه شده. صحبتها زیاد است. برخی از جذب این بودجه  و تقسیم آن بین نطنز و بادرود و خالدآباد سخن می رانند. برخی دیگر همین مسئله را با یک علامت سوال بزرگ همراه می دانند. اما هر چه هست مسئولین بزرگوار باید در این سال جدید تمام تلاش خود را به کار بندند تا تکلیف این یک درصد یکبار برای همیشه روشن گردد. هر چند با این رقمی که هم اکنون  به عنوان یک درصد مطرح است معتقدم زمان و وقت زیادی از مردم و مسئولین نطنز هدر رفت. امیدوارم مسئولین محترم با یک همت مضاعف تلاش دوباره ای را برای افزایش این رقم و همچنین جذب قطعی آن آغاز نمایند و امیدوارم در هرینه کرد آن نیز کمال دقت  را به کار بندند تا با یک نگاه واقعی به نیازهای منطقه این مبلغ هزینه گردد تا خدای ناکرده آنطور که هم اکنون مطرح است همه از حول حلیم در دیگ فرهنگی نیافتیم. چون پرداخت به فرهنگ و رشد آن فقط ساخت فرهنگسراها و ... نیست و پیش زمینه های آن باید مدنظر قرار گیرد.

اما مطلب دیگر همت مضاعف مسئولین رده بالای شهر جهت سامان دهی و نظارت بیشتر بر مدیریت شهری است. باید هر چه سریعتر فکری عاجل به حال اداراتی که وضعیت مدیریتی مناسب ندارند نمود. باید با بالانشین ها رایزنی نمود. آنها را به بعضی تغییرات متقاعد نمود. باید برخی از همشهریان لایق چه از نطنز و چه از بادرود را بدون نگاه به مسائل سیاسی وارد عرصه مدیریت شهری نمود. باید واقع بینانه و بدون نگاه های حزبی و منطقه ای مدیریت شهرستان را سر و سامان داد. باید با ضعیف ها  خداحافظی کرد. توانمندها را باید حمایت نمود. حال می خواهد آن ضعیف بومی باشد و یا اینکه آن توانمند غیر بومی. باید فکری عاجل و سریع به حال موضوع مدیریت شهری نمود و گرنه بیم آن می رود که مشکلات در سایه مدیریت ضعیف همچنان در سال 1389 باقی بماند.امیدوارم که همه  چیز در این زمینه با بلند نظری و سرکوب خودخواهی در برخی حل شود.

مطلب دیگر اینکه امیدوارم مسئولین رده بالای شهر خود نیز به فکر بیفتند و با دوری از حاشیه ها و مسائل کوچک ،مقداری بیشتر به مسائل کلان شهری نظر بیفکنند. به مسائلی همچون انتقال آب زاینده رود به نطنز، دوبانده شدن جاده ترانزیت بادرود – کاشان،  تلاش برای ایجاد دانشگاههای دولتی وغیر انتفاعی و علمی – کاربردی، توسعه صنعت گردشگری و توریسم،حفظ محیط زیست و بسته شدن قطعی معادن و عنوان های دیگر که اگر بخواهم به آن بپردازم از حوصله شما خوانندگان عزیز خارج است. 

مطلب آخر هم اینکه حل مشکلات فقط به دست مسئولین به تنهایی میسر نیست و همه مردم شهرستان در هر کجا که زندگی می کنند چه در نطنز ، چه در بادرود  و چه در خالدآباد و طرق رود  و هر کجای دیگر و حتی همشهریان عزیزی که در خارج از نطنز زندگی می کنند و دلشان و قلبشان برای نطنز می تپد ، همه و همه باید با یک همت مضاعف وارد این میدان شوند تا سال 1389 را به یک سال رؤیایی برای شهرستان نطنز تبدیل نمایند.

فکر کنم امیدها، دلواپسی ها و همت مضاعف عنوان خوبی برای این مطلب باشد. امیدوارم که سال 1389 سال خوبی برای همه مؤمنین و مؤمنات باشد و امیدوارم که خداوند رحمان همچنان لطفش را شامل حال همه ما  بگرداند. در پایان سال نو را به همه شما تبریک می گویم و سالی سرشار از موفقیت برایتان آرزو می نمایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 20:35  توسط مهدی ترابیان | 

 

                                  ایوان نجف عجب صفایی دارد

امروز تقریباً دو هفته می شود که از سفر نجف اشرف و کربلای معلی برگشته ام و البته این جسم آدمی است که بر می گردد و روح آدمی تا چند وقتی همانجا می ماند. باورم نمی شد خدا قسمتم نماید و چنین نعمتی را نصیبم کند. آرزو دارم نصیب همه آرزومندانش بشود. انشاءا... . باورتان نمی شود در طول سفر هر لحظه احساس می کردم که شاید مشکلی برایم پیش بیاید و به کربلای حسین(ع) نرسم. اما ظاهرا خدا بیش از آنچه فکر می کردم لطفش مثل همیشه شامل حالم شده بود. چند روز اول را در نجف اشرف بودیم و یک نصف روز را هم در کاظمین و چند روز پایانی را هم در کربلا. آنجا که می روی دنیا می شود برایت جور دیگری. آنجا کینه هیچ کسی را به دل نداری. آنجه هر که را که می بینی و هرکه را به یادش می افتی دوست داری. آنجا به یاد خیلی ها هستی. حتی به یاد آنهایی که روزگاری شاید مشکلاتی بینتان بوده. برای همه دعا می کنی . حتی برای همین ها. به بین الحرمین که می رسی حال و احوالت عوض می شود. برای لحظاتی فکر می کنی خوابی و در رویایی شیرین به سر می بری. نگاهت که به گنبد طلایی حرم حسین می افتد دلت فرو می ریزد. قلبت به تمام معنا می زند و گاهی احساس می کنی دارد از تپش می ایستد. قدمهایت را آهسته آهسته و با احترام بر می داری. قطرات اشک کم کم به سراغت می آید. بی اختیار زمزمه الله اکبر بر زبانت جاری و همراه با آن حسین حسین گویان به حرم نزدیک می شوی. دستانت که به درهای حرم می رسد و در امتداد چشمانت صحن و گنبد را می بینی دنیا دنیا گریه و شوق سراغت می آید. برای لحظاتی با تمام وجود خجالت می کشی. خجالت می کشی از تمام گناهانت و و با گریه از خدا می خواهی از گناهانت در گذرد. خیز خیزان به ضریح شش گوشه می رسی. دیگر هیچ جیز در اختیار خودت نیست. دیگر تعریف آن حالت برایم مشکل است و نمی دانم چه بگویم از آن لحظات ،که بغض گلویم نیز دیگر اجازه نمی دهد. دنیا دنیا حاجت می طلبی  و اطمینان داری که همه آنها برآورده می شود. چون امام زمانمان در زیارت ناحیه مقدسه درباره امام حسین فرموده: ای کسی که حاجتها زیر گنبدت برآورده می شود. زیارتت که تمام شد شوقی سراغت می آید به وسعت تمام عالم. احساس غروری وصف ناشدنی فرایت می گیرد. چون می گویند فاطمه زهرا برایت امضاء نموده تا بتوانی به زیارت فرزندش بیایی.

                 بین الحرمین، خاطره ای وصف ناشدنی

ساعاتی بعد به قصد زیارت حرم ابوالفضلی که روزها و ساعات زیادی از زندگیت نامش زمزمه لبانت بوده به راه می افتی. بدنت در حرم عباس می لزرد. باورت نمی شود. می گویی این حرم همان عباس است که پای تعزیه هایش نشسته ام. در نوحه خوانی هایش شرکت کردم. نامش را فریاد زده ام. در گرفتاریها صدایش کردم. خدایا باور نکردنی است. اینجا هم همان حرفهایی که در حرم امام حسین (ع) می زنی بر لبانت جاری می شود. اما یک حرف ویژه هم سراغت می آید. بعد از زیارت حرم امیر المومنین(ع) و زیارت حضرت موسی بن جعفر(ع) و امام جواد(ع) و زیارت شاه شهیدان حضرت حسین بن علی (ع) ، وقتی حرم علمدار حسین(ع) را زیارت می کنی فکر می کنی نعمت بر تو تمام شده. بی اختیار به خدا می گویی که اگر قرار است مهدی فاطمه را نبینی راضی هستی که همان موقع دنیا را با تمام دلبستگی هایش وداع بگویی. در کربلا که هستی هر روزش و ساعتش برایت عالمی است. آنجا کرامت می بینی . آنجا معرفت می بینی. اینجا که هستی هر وقت از عباس می گویی به دستان بریده و فرق شکافته او اشاره می کنی. آنجا که می روی می بینی بالاتر از همه اینها چیز دیگری است و آن ادب اوست. به سرداری فکر می کنی که به خاطر همین ادبش نسبت به برادرش و امامش دستانش را بریدند و فرقش را شکافتند. آنجا می بینی که در کوچکترین چیزها هم حضرت عباس(ع) خودش نمی گذارد هم سطح امام حسین(ع) شود. احساس می کنی او به خدا التماس می کند برای اینکه این ادبش نسبت به حسین حفظ شود. آن موقع است که می فهمی چرا گلدسته های حرم امام حسین (ع) از طلاست و گلدسته های حرم عباس(ع) طلا نیست و چرا با وجود اینکه چند بار خواسته بودند آن را طلا کنند اما فرو می ریخته.کربلا بهشت خدا بر روی زمین است. آنجا که می روی با تمام وجود احساس می کنی حسین دردانه خداست. زیر گنبد هیچ امامی نمازت کامل نیست غیر از گنبد حسین. بخواهم تعریف کنم روزها باید بنشینم و بنویسم. اما چند جمله ای دیگر. باورتان نمی شود. آنقدر که خداحافظی از حرم حضرت علی (ع) برایم سخت بود از حرم امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) برایم سخت نبود. وقتی می خواهی خداحافظی کنی با تمام وجود مظلومیتش را احساس می کنی. واقعا علی مظلوم است. باید آنجا بروی تا احساس کنی. با حضرت علی (ع) که حرف می زنی او را به مانند یک پدر می بینی. خدا نصیبتان کند . دیگر واقعا نمی توانم بنویسم. . دست خودم نیست. دارم با نوشتنش دیوانه می شوم . دیگر نوشتن از تل زینبیه ، خیمه گاه، گودی قتلگاه ، ضریح شهدای کربلا، ضریح حبیب بن مظاهر،ضریح ابراهیم مجاب، مسجد کوفه، مسجد سهله، زیارت میثم تمار و زیارت کمیل، زیارت غریبانه حضرت مسلم، زیارت غریبانه طفلان مسلم، زیارت هانی، خانه حضرت علی(ع)، زیارت حر بن ریاحی،زیارت عون بن جعفر،مقام حضرت علی اکبر، مقام حضرت علی اصغر ، مسجد امام زمان(عج) ، باغ امام جعفر صادق (ع) و مقام خطبه و.... برایم در این لحظات ناممکن شده. خدا نصیبتان کند بروید و خودتان از نزدیک ببینید. به همه گفته ام اینجا هم می نویسم .اگر هزاران خواسته از خدا دارید همه را خلاصه کنید و به خدا التماس کنید کربلا را نصیبتان کند. گاهی آدم می گوید خوشا به حال آنان که نرفته اند. آنجا که می روی مجنون بر می گردی. یک التماس دیگر هم باید به خدا کرد و ان اینکه اگر نصیبت کرد و رفتی باز هم نصیبت کند تا بروی.. به خدا باید التماس کرد. وقتی هم که بر می گردی باید از خدا بخواهی کمکت کند تا همان باشی که آنجا بودی.

             کربلا بهشت روی زمین

تعریفهایم را تمام کنم. در نجف و کربلا و کاظمین یاد همه بودم. به نیابت از تمام کسانی که آرزوی زیارت عتبات عالیات را دارند در همه جا نماز خواندم. از خدا خواستم زیارت عتبات عالیات را نصیب تمام آرزومندانش بنماید. برآورده شدن حاجات شرعی همه مومنین و مومنات را نیز از خدا خواستم. خیلی ها هم به صورت نا خودآگاه به صورت ویژه در ذهنم حضور داشتند و شاید بارها نامشان را بردم.در طول این سفربه خانواده و به ویژه مادرم خیلی  زحمت دادم. خیلی دوست داشتم با او همسفر می شدم . اما خدا نصیب نکرد.امیدوارم هر چه زودتر او تمام پدران و مادران زائر عتبات عالیات شوند. . از آنها سپاسگزارم دوستانم نیز بسیار شرمنده ام کردند. هم در هنگام رفتن و هم در هنگام برگشتن. امیدوارم آنها هم زائر عتبات عالیات شوند تا بتوانم در رفت و آمدشان جوابگوی محبتهایشان باشم. همسفران بسیار خوبی هم نصیبم شده بود. آنها نعتمتهای بزرگی بودند که همراهشان بودم.  زائران نجف و کربلا همه عزیزند و خوب. از همه آنها نیز سپاسگزارم و آرزوی قبولی زیارتشان را دارم. تشکر ویژه ای را هم دارم از حاج حسین عبدالکریمی که فرشته ای بود از جانب خود برای من. او وسیله خدا شد تا چنین سفری نصیبم شود. امیدوارم دنیا و آخرتش با حسین (ع) همراه باشد. از همه شما هم سپاسگرارم که تا پایان همراهم بودید. فعلا خدانگهدار همه شما. 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 19:8  توسط مهدی ترابیان | 

 

           امیدورام حلالم نمایید

دوستان عزیزم سلام. مدتهاست که نوشتنی دیگر مرا از نوشتن در این کلبه دور کرده. تصمیم گرفته ام در آینده ای بسیار نزدیک دوباره در این کلبه همان شوم که بودم. اما امروز به قصد دیگری به سراغتان آمدم. خداوند در حقم لطف بسیار نموده و تا ساعاتی دیگر عازم کربلای حسینش هستم. خودم هم باورم نمی شود. محرم ها برایم شده عالمی. چندین سال است که برایم چنین است. امسال حتی در مخیله ام هم نمی گنجید که اینچنین به سرعت زائر کربلای حسین(ع) شوم. اما خدا خواست تا بروم و تمام آن چیزهایی را که امسال دهه اول محرم در زیر خیمه اباعبدا... الحسین ، در حسینیه مرکز شهر نطنز از او خواسته بودم را در نجف اشرف و کربلای معلی از او بخواهم. به قول حاج حسین عبدالکریمی (که از او خیلی سپاسگزارم. آخر او وسیله خدا شد تا چنین سفری برایم مهیا شود. بعید می دانم ، اما امیدوارم روزی بتوانم محبتهای او را جبران کنم. ) خدا خواسته تا بروم و تمام حاجاتم را آنجا  از خود خدا بگیرم. حتی حاجاتی که قبلاً هم خواسته بودم و بنا بر مشیت خدا برآورده نشده بود. نمی دانم از خدا چگونه تشکر کنم . در هر نفس هم که این کار را انجام دهم شاید و فقط شاید بشود قطره ای کوچک در برابر دریای بزرگ لطف خدا.

 دیروز تا حالا از خیلی ها خداحافظی کرده ام و حلالیت خواسته ام. مخصوصاً از آن کسانی که احساس می کردم به نوعی از دست من رنجیده اند. امیدورام حلالم نموده باشند. انشاءا... اگر توفیق حاصل شود و نجف اشرق و کربلای معلی را زیارت کنم برای همه شما دعا خواهم نمود و زودتر از خیلی از دعاهای دیگر از خدا می خواهم نصیبتان کند خودتان بروید و آنجا حاجاتتان را از خدا بخواهید. از همه کسانی که این دستنوشته را می خوانند طلب حلالیت می نمایم. امیدوارم حلالم نمایید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 9:51  توسط مهدی ترابیان | 

 

                 خیلی چیزها به انتهایش رسیده

دوستان عزیزم سلام. شرمنده ام که اکنون مدتهاست در این کلبه خود حضور نیافته ام. بگذارید به پای اینکه این روزها حوصله خیلی از کارها را ندارم و آنقدر سر خود را شلوغ کرده ام که گاهی به کارهای عادی و روزمره خود نیز نمی رسم. امروز که در اینجا قصد نوشتن نمودم دلایلی برایم ایجاد شد. مدتها بود که اتفاقاتی برایم می افتاد و هربار می خواستم درباره آن با شما حرف بزنم اما روحیه مقاومت پذیریم اجازه نمی داد. امروز که دارم اینها را می نویسم دیگر خیلی چیزها توسط خیلی آدمها به انتهایش رسیده و آشش خیلی شور شده. امروز می خواهم چند کلمه ای از اعماق وجودم با شما حرف بزنم . حرفهایی که هر کدامش برایم شده بغضی. امروز می خواهم بزنم به سیم آخر.

از ابتدای زندگیم اصلا دوست نداشتم در جامعه ای که زندگی می کنم انسان بی تاثیری باشم که بود و نبودم فقط نفعش و ضررش به خودم برسد. دوست داشتم همیشه در کنار اجتماع زندگی کنم و با آنها. دوست داشتم شریک شادیها و غمهای مردم باشم. به همین خاطر همیشه وارد عرصه های اجتماعی می شدم. در این راهها بارها که این ورودها هزینه به بار می آورد و فشار زیادی را بر من وارد می نمود صبر را انتخاب می نمودم و سعی می کردم از صحنه فرار ننمایم. بارها هم خانواده ام در این هزینه ها با من شریک می شدند و عده ای ناجوانمردانه پای آنها را به ماجرا باز می کردند. نمی توانستم هیچگاه ملاحظه کنم که کسانی دیگر به خاطر من رنج و محنت ببینند و گاه مجبور می شدم کوتاه بیایم . در همه این سالها دو چیز را مد نظر قرار داده بودم. اینکه در همه حضورها و کشمکشها پیش خداوند متعال و پیش وجدانم راضی باشم و رضایت عده ای منفعت طلب را اصلا وجه نظر قرار نمی دادم. حدود یک سال و اندی پیش با همین رویکرد به سنگر رسانه و مطبوعات در شهر عزیزمان نطنز پیوستم. قبلا هم برایتان نوشته بودم . وقتی به ارمغان پیوستم در همان روز اول همه چیزمان را بر مبنای دفاع از حقوق  مردمی قرار دادیم که صدایشان جایی شنیده نمی شود و الحق که در این راه خدا بسیار کمکمان کرد . مدیر مسئول نشریه هم حمایت جانانه ای از این راه نمود . چون راهی بود که خود از روز اول و در جلسه ای اولی که با ما گذاشته بود برایمان ترسیم نموده بود. اینها را چندین بار خدمت شما عرض نمودم و شاید بهتر باشد بگویم شما هم لمس نموده اید. چون گاها که اظهار لطف مردم را در کوچه و خیابان می بینم خود شرمنده می شوم. مردمی که امروز ارمغان و تمام ساکنانش را به عنوان یک همراه کنار خود دیده اند. محبت مردم در حق خود را لطفی از جانب پروردگارم می دانم. اما در این ایام عده ای دیگر هم در کار بودند. عده ای که تعدادشان انگشت شمار ، هیاهویشان زیاد  و در پاره ای از مواقع با هزاران تزویر و ریا خود را وابسته به قدرت نموده اند. آنها هم در این مدت به ما لطف داشتند اما از نوعی دیگر. از همان شماره اول شروع شد. ابتدا آن را به کارهای انتخاباتی متصل نمودند. جلوتر که رفتند به افکار ساده لوحانه خود شاید خودشان خندیدند. پیش خود می گفتیم شاید زمان ببرد با انتقادها کنار بیایند . چون تا کنون هرچه دیده بودند و خود نیز انجام داده بودند مدح و تعریف بوده و تا اندازه ای پاچه خواری. آنها به اینها عادت کرده بودند. کم کم تعدادی از اینها جدا شدند و دوستدار نشریه شدند. اما چند نفری هم از همان ابتدا تا همین انتها به کار خود ادامه دادند. اگر آنها هم از ما انتقاد می کردند حرفی نبود.  چون انتقاد را هم حق دیگران می دانستیم. اما آنها فحاشی می نمودند. تهدید می کردند. ما را از برخوردهای نهادهای مختلف می ترساندند. به جای پاسخگو بودند می خواستند شکایت کنند. اینها تا همین اواخر به این کارهای خود ادامه دادند. در تمام این مدت با وجود فشارهای بسیار تحمل کردیم. هر کجا که می رفتیم و این آقایان بودند بی حرمتی می دیدیم. اما این اواخر دیگر کارشان به جاهای باریک کشیده شد. چند وقت پیش یکی از دوستانم می گفت مسئولی از مسئولین شهر شرط حمایت از او در موردی را، قطع رابطه با ما گذاشته. دوست دیگر در حال استخدامم را برایش شرط گذاشته اند که باید با ما قطع رابطه نماید. حاج ج..... می گفت جایی بودم 7 الی 8 نفر از آقایان می خواستند برایتان بروند تهران. یا اینکه چند وقت پیش رفتم پیش فلان مسئول ارشد و وقتی از او درباره موضوعی برای نشریه سوال کردم به من گفت: آمده اند به من گفته اند شما را با یک دختر گرفته اند. یا با دوستان رفته بودم مراسم ختمی در یکی از روستاهای نطنز ، یکی از مسئولین شهری برخوردی با من نمود که چیزی نگویم بهتر است. به سالن ورزشی می رفتیم می نشستسم برایمان حرف درست می شد. ضد نظاممان کردند. ضد ولایت فقیه مان کردند. علی باباها را راه انداختند در شهر و برایمان جوسازی نمودند. و دهها مورد دیگر. همه اینها را تحمل کردیم و بنده به تعداد زیادی از آنها افتخار می نمودم.چون اینها سندهایی بود برای اینکه می خواستم مثمر ثمر باشم. و این سندها را در آخرت در پیشگاه خداوند به عنوان سندهایی برای اجرای فرمان الهی همراه خود داشته باشم. .در این راه مگر فرقی برای افراد قائل شدیم. تا از آنها می نوشتیم و دفاع می کردیم عزیزدردانه شان بودیم و به محض اینکه انتقاد می کردیم می شدیم عمرخطاب برایشان.  همه اینها را تحمل کردم چون مقاومت پذیرم. مقاومت خود را در برابر ناملایمات بالا بردم. اما دوباره چوب آقایان خانواده من را نشانه می گیرد. برای دفاع از تهمتهایی که به ما زدند و خیلی زود هم به ناراستی اش پی بردند دستمان به هیچ کجا بند نبود. به من می گفتند به تو مربوط نیست. می گفتند حالا برو در روزنامه ات بنویس.  آقایی از آقایان که در جایگاه حضرت علی (ع) ..................................................... خود با آبروی ما بازی می کند . بین مردم فریاد می زند من با اینها کار دارم. من...... خدایا به سهم خود که از هیچکدام از این آقایان نمی گذرم. اگر پای خانواده ام وسط نبود که اکنون جور دیگری می نوشتم. اما چه کنم. به آنها هم گفتم مشکلتان من هستم. چرا خانواده ام را اذیت می کنید. من خاک کف پای حضرت علی (ع) هم نیستم. اما حالا می فهمم او چرا با چاه سخن می گفت. گاهی از صمیم قلب احساس می کنی و یقین داری که حق با توست اما گوش شنوایی نیست که بشنود چه می گویی . امروز حتی اگر برای کاری پیش بعضی از آقایان بروی می ترسی که نکند قانون را به خاطر بغضشان اجرا نکنند. جالبتر اینکه همه آنهایی که با ما در ارتباطند هم می ترسند ارتباطشان با ما سبب عدم انجام کارشان بشود. گاهی نزدیکترین رفقایمان هم پیش این آقایان می ترسند جواب سلاممان را بدهند. اینها را گفتم تا شما هم بدانید مثمر ثمر بودن چه هزینه هایی دارد. از شما خواهش می کنم هر کسی که این مطلب را خوانده به عنوان یک رسانه به سایر کسانی که با شما در ارتباطند این مطلب را منتتقل نماید.

جمله انتهایی: آقایان عزیز. مقداری خدا را در نظر بگیرید . فقط مقداری. من به شخص خود همه اینها را به خدا واگذار نمودم. امیدوارم خداوند درباره آنها حکم کند. چون یقین دارم خداوند در حکم کردنش هوا و هوس جایی ندارد. ضمنا اگر باز هم هوس کنید در زندگی خصوصی افراد وارد شوید خیالتان راحت دنیا را می بوسم و با حرفهایی که درباره شما خواهم زد  بدنهایتان را به لرزه در می آورم. به زودی درباره خیلی چیزها با شما حرف خواهم زد. درباره خیلی از جزئیات ها . کم کم دارد ذهنم نسبت به خیلی چیزها مکدر می شود. آقایان بس کنید. شاید هم این روزها ، آخرین روزهای حضورم در ارمغان باشد. چون به هیچ وجه حاضر نیستم خانواده ام آسیبی ببینند. تا ببینم چه می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 23:0  توسط مهدی ترابیان | 

دقایقی پیش یکی از دوستان بسیار عزیزم خبری را از قول یکی از مسئولین ارشد شهری برایم نقل کرد و عنوان نمود که یکی از مسئولین شهری در تماس با ایشان با اظهار گلایه از نوشته های اینجانب در وبلاگ شخصی ام عنوان نموده که ایشان در وبلاگش همه مسئولین را مورد هجمه قرار داده است. با پرس وجوی فراوان مشخص شده بود که وبلاگ مورد نظر ایشان وبلاگی دیگر با عنوان نطنز 118 است و دوستان عزیز احساس می کنند نویسنده این وبلاگ بنده هستم. هر چند عادت ندارم به هر احساس اشتباهی پاسخ دهم چون گذشت زمان همه چیز را به روشنی مشخص خواهد نمود. اما بنا به توصیه این دوست عزیز این مطلب را قرار دادم تا به همه دوستانی که بنده را می شناسند عرض نمایم تنها وبلاگ بنده در محیط مجازی اینترنت همین دستنوشته هاست که آدرس آن هم رادان66 می باشد. امیدوارم دوستان مقداری سنجیده تر برخورد نمایند. در ضمن اطمینان دارم مراجع ذی صلاح می توانند در صورت درخواست آقایان نویسنده وبلاگ نطنز 118 را برای آقایان پیدا نمایند تا اگر از وی ناراحتی دارند به خود نویسنده اعلام کنند. خوشحالم که رسانه به این میزان تاثیر گذار است که حتی وبلاگهایی با 4 الی 5 بازدید در روز هم توانسته اند نظر آقایان را جلب نمایند و خوشحال ترم که این روزها عده ای با متهم نمودن اینجانب به بعضی مسائل ،کارم را در آخرت مقداری راحت تر می نمایند. البته بنده از حق خود می گذرم و با این گذشت امید به بخشش خداوند نسبت به گناهان خود دارم. امیدوارم خداوند هم همه ما را مورد عفو و بخشش خود قرار دهد. مهدی ترابیان اگر مطلبی بخواهد در فضای مجازی بنویسد که اکنون مدتهاست حوصله نوشتن آن را ندارد در همین کلبه دستنوشته های خود خواهد نوشت. از همه شما سپاسگزارم .

( برای جلوگیری از سوءاستفاده عده ای مغرض این مطلب در روز چهارشنبه ۶ آبان ۸۸ دچار تغییر کوچکی شد. عذر می طلبم.)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:49  توسط مهدی ترابیان | 

 

                             ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر مبارك

چند سالی بود می خواستم روز دختر یا همان روز ولادت حضرت معصومه (س) مطلبی بنویسم . اما بنا بر تنگ نظری هایی که وجود دارد خود را همیشه راضی کردم که ننویسم. هر چند همیشه وقتی می بینم که شرعا و عقلا کاری درست است در انجامش هیاهوی تنگ نظران را کمتر در نظر می گیرم. اما چه کنم که گاهی دایره تنگ نظری ها خیلی بسته می شود و تحلیل درباره چنین موضوعاتی را گاهی تا سرحد تفکرات غیر اخلاقی و عدم صلاحیت نویسنده آن پیش می برند و تا بیایی و آنها را توجیه کنی که از نوک بینی خود مقداری فراتر ببینند دنیا را آب برده و ما را خواب. چند شب پیش در کنار دوست  عزیزم اردلان بودم که قلبا علاقه خاصی به این برادر خود دارم. سادگی و صمیمیت او بین دوستانم مثال زدنی است. ضمن اینکه انسانی دارای تحلیل است و شاید آنچه باعث شده خیلی به او علاقمند شوم همین موضوع است. اتفاقی پیش آمد که مرا تحریک نمود به نوشتن برای روز دختر امسال. این مطلب را نوشته ای بدانید از یک پسر به مناسبت روز دختر.

دختران عزيز ، خواهران گلم سلام. ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) و روز دختر بر همه شما مبارك .تا كنون فكر كرده ايد روز دختر اصلا چيست و چرا روزي به اين نام در تقويم  داريم و براي پسران چنين روزي را قرار نداده اند. عده اي از دختر خانم ها كه شايد ظاهري هجومي تر نسبت به پسرها داشته باشند اعتقاد دارند كه اين روز براي پنهان كردن استثمار نو مردان است كه آنها اين روز را در تقويم قرار داده اند تا به نوعي دختران ساده لوح را فريب بدهند. به همين خاطر زياد خوششان نمي آيد كسي اين روز را به آنها تبريك بگويد. عده اي از پسرها هم روز دختران را دليلي بر مظلوميت پسرها مي دانند و معتقدند اين دليل مظلوميتشان است كه روز پسري در تقويم نيست ولي روز دختري هست. عده اي هم اعتقادات ديگر دارند و ريشه هاي مذهبي اين روز را دنبال مي كنند و زياد به اين ريشه ها و برهان هاي ظاهري  نمي پردازند.  اما آنچه كه هست اين اختلاف، اختلاف  ظاهري است كه اكثرا بين دخترها و پسرها وجود دارد و هميشه سعي دارند در ظاهر همديگر را محكوم كنند. شايد اولين اختلاف دخترها و پسرها در اولين روزهاي مدرسه خود را نشان داد. آنجا كه پسرها آن شعر معروف (( پسرا شيرند مثل شمشيرند و دخترا ..... )) را مي خواندند و دخترها هم پسرها را به بادبادكي تشبيه مي كردند كه با دست زدني مي تركيدند. آري از همان زمان اين اختلاف در ظاهر در دو طرف عيان مي شد. دقت كرديد . از ابتدا تا كنون همه اختلاف ها را در ظاهر عنوان كردم . دليلش تفاوت باطن از همان روزهاي اول تا كنون است. در باطن هيچ دختر و پسري چنين نيستند  و اين اختلاف هاي ظاهري شايد بهترين دليل براي نزديك شدنها بود. واقعا هم اينگونه نيست. وگرنه اين همه ازدواج كه از دريچه اختلاف ايجاد نمي شد. همه اينها را گفتم و نوشتم تا نكته اي را بگويم و بنويسم و آن اينكه دخترها و پسرها كامل كننده يكديگرند و در كنار هم اينها زيبا مي شوند و  معنا مي يابند و ازدواج هم شايد راهي بود كه دينمان ، نامي زيبا و رسمي زيبا و مهمتر از همه سنتي زيبا  براي اين زيبايي كنار هم قرار گرفتن دختر و پسر  ايجاد نمايد. آري دختر و پسر در كنار هم زيبا هستند. البته به راهش و به سنت زيبايش. اين زيبايي كنار هم قرار گرفتن اگر به راهش نباشد مي شود زشتي و اين زشتي گاها مي شود ابدي.

 امروز چون روز دختر است براي دختران مي نويسم. دختران ركن تاثير گذار خيلي از اتفاقات مثبت عالم هستند. چه اتفاقاتي كه زمينه سازش محبت و عشق همين دختران مي شود دختران پاكدامن مي توانند دنيايي بسازند پر از عشق و صفا كه در آن از زشتي خبري نباشد. اين توانايي اگر از سوي دختران درك شود برايشان منحصر به فرد است. به عنوان يك پسر چند كلمه اي از صميم قلب برايتان مي نويسم . هر چند كه هيچگاه نبايد بگويم. اما واقعيت قابل انكار نيست. چشمان ما پسرها در اجتماع مي گردد . به رسم غريزه نيازي را در خود احساس مي كند براي تشكيل يك زندگي در كنار يك دختر. چندين و چند سال تلاش مي كنيم. درس مي خوانيم. به دنبال زندگي مي رويم. آبرو كسب مي كنيم. و خيلي كارهاي ديگر. تا در نهايت بشويم آن پسري كه بتواند همسري را كه در آينده انتخاب مي كند خوشبخت نمايد. در اين سالها راههاي زيادي براي ارتباط گسترانده مي شود. هم براي ما پسرها و هم براي شما دخترها. عده اي به سويش مي رويم و شايد عده اي هم در آن واحد چندين موردش را تجربه كنيم و عده اي هم با نگاه به آينده همه را پس بزنيم و عشقي ناب را ذخيره نماييم براي آينده. آن روز كه قرار است كنار همسر بنشينيم و زندگي جديدي را آغاز نماييم.ببينيد آنهايي  كه به اين راهها رفتند و ارتباط ها برقرار كردند امروز ببينيد چه شده اند. دختر و پسر. شايد ازدواج هم كرده باشند اما خيلي از آنها خيلي زود راه دادگاه خانواده را در پيش گرفتند. اما آنها كه ماندند و عشق خود را ناب ذخيره كردند . آنها را هم ببينيد.  زندگي هايشان را كه دنيايي از محبت شده با آينده اي بسيار شيرين. امروز چشمان پسرها در اجتماع مي گردد تا آن دخترها را پيدا كند. دخترهايي كه عشق ناب در درونشان باشد. اميدوارم همه شما با تأسي از زندگي حضرت فاطمه معصومه(س) عشقتان را براي آينده خودتان و زندگي مشتركتان ناب نگه داريد و براي شروع زندگي خود نيز انتخابگر عشق هاي نابي باشيد كه خوشبختتان كند. به عنوان يك برادر بار ديگر اين روز را به همه شما تبريك عرض نموده و برايتان از درگاه حضرت احديت آرزوي خوشبختي مي نمايم. ولادت حضرت معصومه (س) را نيز به همه شما و به محضر برادر غريبش حضرت امام رضا(ع) تبريك عرض مي نمايم .

یاعلی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:55  توسط مهدی ترابیان | 

 

            اللهم عجل لوليك الفرج

دلم نمي خواست هيچگاه اين دستنوشته هايم بشود دلنوشته هاي شخصي زندگيم. هميشه و هرگاه كه قصد نوشتن در اين كلبه را مي كردم مي خواستم از نطنز عزيز بنويسم. از شهري كه نامش احساسي به وسعت آسمانها برايم مي سازد. از شهري كه نامش هميشه مايه افتخار و مباهاتم بوده . از شهري كه مردماني مهربان دارد. از شهري كه مردمانش را با تمام آن خوبيهاي زيادشان  و بديهاي اندكشان بينهايت دوست دارم و همه آنها را خانواده خود مي دانم. از شهري كه دوريش برايم غصه و نديدنش برايم حسرت ايجاد مي كند. از شهري كه برايم يادآور خيلي شاديها و غم هاست. در همين شهر بزرگ شدم. در همين شهر خودم را شناختم . در همين شهر الفباي زندگي آموختم. با مردمان همين شهر فهميدم زندگي چيست. همينها بودند كه بسياري اوقات شاديها را برايم آفريدند و گاهي اوقات به رسم زمانه ناراحتم كردند. همينها بودند كه خوابها ، روياها و آرزوهايم را براي ساختند. دوست داشتم در اين دستنوشته ها هميشه از اين شهر بنويسم. از كمبودهايش. از كاستي هايش. از مردمانش . از شاديها و محنتهايش. دوست داشتم هميشه اين دستنوشته هايم بشود صداي مردم شهر عزيزم. صداي عموم مردم شهر عزيزم. حتي اگر آن صدا با صداي خودم در پاره اي اوقات تفاوت كند. هميشه دوست داشتم دستنوشته هايم اينگونه باشد. چون خودم را مديون شهرم مي دانستم. اما چه كنم. مدتي است هر چه مي خواهم در اين كلبه بنويسم نمي توانم. ديگر نوشتن از نوع قبل برايم بسيار مشكل شده. ديگر روحيه ام آن روحيه قبل نيست. چند روزي مي شد كه مي خواستم بنويسم و هر چه تلاش مي كردم نمي توانستم. ديدم فاصله نوشتنهايم زياد شده. آخر سر امشب  شروع كردم به نوشتن . اما اين بار مي خواهم بر خلاف خيلي از قبليها براي خودم بنويسم.

 در اين روزها كه نوشتن برايم در اين كلبه سخت شده شايد نوشتن درد دلهايم مقداري راحتم كند. درست مثل همان بغضهايي كه گاهي سراغ آدمي را مي گيرد و زماني كه به قول خودماني مي تركد مقداري آدم راحت مي شود. اين روزها بغضهايي فراوان اطرافم را دارد و گاهي احساس مي كنم كه براي از بين رفتن هر كدام از آنها چه كارها كه نبايد بكنم و شايد انجام اين كارها بكشد به آخر عمري كه ندانم چگونه گذشت برايم.اين روزها به اين بغض ها مي نگرم. به بغضهايي كه گاهي مي رسد به راه گلويم و آن را مي فشارد و گاهي هم قطرات اشكي را روانه گونه هايم مي كند. البته سعي كرده ام اشكهايم براي تنهايي هايم باشد. سعي كرده ام غرور چشمانم را نشكنم. سعي كرده ام نگذارم ديگران ببينند چشمانم كم آورده اند. گاهي به خدا خيلي التماس مي كنم . براي اين بغضهايم و از او كمك مي خواهم. او اشكهايم را ديده. آخر حساب او با همه فرق مي كند. شايد اصلا اين جمله ام زياد درست نبود. اما با خدايم راحتم و شايد همان چوپاني هستم كه با زبان خود با خدا حرف مي زد. خدا هم مي داند اين روزها در دلم چه مي گذرد.او مي داند اين بغض ها چيست. به خاطر همين مي دانم از دستم ناراحت نمي شود. بغضهايي كه شايد بعضي از آنها را نتوانسته ام به هيچ كس بگويم . اما او به هر خفيه اي آگاه است.  

دوستان هيچگاه دوست نداشتم شما دوستان عزيز خود را در غمهايم شريك كنم. اما تنها كه مي شوي خيلي چيزها يادت مي رود. اگردنيا دنيا دورت جمع باشند و نتواني خفيه ات را به آنها بگويي تنهايي. آري اگر كم مي نويسم . اگر دير مي نويسم و اگر مي نويسم و خوشايند نيست به پاي اينها بگذاريد. به پاي اينها كه فقط اميدم به اين مانده كه خدا كمكم كند از پسشان بر آيم. هميشه با خودم مي گويم اين روزها هم مي گذرد و هماني مي شود كه مي خواهم. پس بايد مرد بود و ايستاد و به هماني كه هيچگاه تنهايمان نمي گذارد تكيه كرد. پس به او توكل مي كنم و از او كمك مي خواهم. اميدوارم خدا گره از كار همه ما باز كند و رسيدن به آن چيزهايي كه اكنون برايمان سخت مي نمايد را آسان گرداند. همه ملتمسين دعا را دعا كنيد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:14  توسط مهدی ترابیان | 

 

                    عيد سعيد فطر مبارك

ماه رمضان هم تمام شد. مثل اينكه همين ديروز بود كه شروع شده بود. مثل برق اين ماه ميهماني خدا گذشت. چشم روي هم بگذاريم مي شود ماه رمضان سال آينده. اين ها همه گذر عمر است كه متوجه نمي شويم. عمر ما دارد روزهاي خود را پشت سر مي گذارد . اميدوارم از اين روزها استفاده كنيم تا هر موقع كه قرار شد برويم آن طرف ( آخرت را مي گويم) با دست پر برويم. يكي از همشهريان خواسته بود براي يك بار هم كه شده يك مطلب كوتاه بنويسم. ديدم بد نيست يك بار تجربه كنم. اين مطلب را هم بگذاريد پاي تجربه كردن نوشتن يك مطلب كوتاه.

جا دارد در پايان اين ماه مبارك آرزوي برآورده شدن حاجات همه مومنين و مومنات را از درگاه ايزد منان داشته باشم و در همين جا از اهالي با صفاي محله طيلاب و بامير و حاج آقا قاسمي روحاني خوش صحبت و فعال مسجد اين محل، كه اين يك ماه را در كنار آنها و در مسجد محل آنها حضور داشتم تشكر نمايم. اميد كه سايه لطف خدا هميشه بالاي سرمان باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:28  توسط مهدی ترابیان | 
 

                    در شب های قدر همه ملتمسین دعا را به یاد داشته باشید

ماه مبارک رمضان هم از نیمه گذشت و چشم اگر روی هم بگذاریم عید فطر رسیده و چشم به هم زدنی دیگر می شود ماه رمضان سال آینده. این روزها نمازها را می روم مسجد طیلاب. آقای قاسمی امام جماعت آنجاست. از محیط آنجا خوشم آمده. خودمانی است. همه هم برای عبادت خود می آیند. از جلسات غیبت که در بعضی از مساجد مرسوم است کمتر در این مسجد می بینی. خلاصه امسال هم ماه رمضان برای من ماه رمضان متفاوتی بود. هر سال اتفاقات طوری می شود که ماه رمضان را بیشتر در نطنز هستم تا تهران و امسال هم که تا کنون اینچنین بوده.

این روزها حال و هوای ارمغانی برای من حال و هوای پرکاری بود. ارمغان در نطنز توزیع شده و بعد از چند روز بازتاب ها شروع شده و تحرکات برای گرفتن خبرها و مصاحبه های جدید هم در این روزهای داغی نشریه بیشتر شده است. این روزها مردم از مصاحبه های ارمغان استقبال خوبی داشته اند و آنها را تحلیل می کنند.ظرف چند روز گذشته در سه مصاحبه حضور داشتم با حال و هوای متفاوت . روز اول در دفتر نشریه پذیرای کمالیان رئیس سابق تربیت بدنی نطنز بودیم. تقریبا تمام بچه های نشریه حاضر بودند. خیلی وقت بود منتظر چنین روزی بودم تا ابهاماتی که در ذهنم موجود بود و می دانم در ذهن عده ای دیگر هم وجود داشت از ایشان بپرسم. مصاحبه شروع شد و تا نزدیکی های افطار ادامه داشت . فکر کنم خیلی هم جذاب از آب در آمد. چون نکات اساسی در آن مورد بحث قرار گرفت. از عملکرد تربیت بدنی در حوزه هیات های ورزشی گرفته تا بحث های عمرانی. اما مهمترین قسمت مصاحبه بحث های مالی مربوط به سالنهای ورزشی بود. قرار شد کسانی دیگر هم در این رابطه توضیح دهند. توصیه ام این است در شماره بعد ارمغان این مصاحبه را بخوانید. کلا اعتقاد دارم عملکرد ایشان در حوزه های عمرانی عملکرد مناسبی بود. اما نمی توانم به شخصه نمره خوبی به عملکرد فنی و ورزشی ایشان بدهم. مسابقات جام رمضان امسال هم که دارد برگزار می شود می تواند دلیل خوبی بر این مدعا باشد. ورزش نطنز بدجور این روزها به هم ریخته شده. کمتر احساس همدلی در بین افراد حاضر در ورزش نطنز برای پیشرفت امور وجود دارد. اکثر آدمهای حاضر در ورزش می خواهند بقیه را محکوم کنند و کمتر پیش می آید کسی بخواهد جور دیگری را برای رفتن به سوی هدف بکشد. مسابقات دیر آغاز شد. برنامه ریزی آن طور که باید باشد نبود. رئیس هیات فوتبال درست بعد از شروع و راه اندازی مسابقات از کار برکنار شد. در محل مسابقات که حاضر می شوی گاهی دلت از بعضی برخوردهای موجود که بعضا فرهنگ را زیر سوال می برد به درد می آید. خلاصه به نظر من اینها همه میراثی است که از  دوره مدیریت قبلی به ارث مانده. آنجا که کمتر پیدا می شدند افرادی که حاضر باشند هزینه کارهای درست را بپردازند و قصدشان راضی نگه داشتن همه  به هر قیمتی بود. اینطور شد که محیط ورزش نطنز محیطی شد با روسای بسیار. یکی اختیار سالن را دارد . آن یکی اختیار مدیریت فوتبال. عده ای هم زیر نظر اینها و تازه همه برای خود رئیس هستند. امیدوارم حالا که همه چیز دچار تغییر شده هر چه زودتر وضعیت نابسامان اخلاقی موجود در ورزش نطنز هم سر و سامان بیابد.به هر تقدیر جا دارد از زحمات کمالیان رئیس سابق ورزش نطنز هم سپاسگزاری نمایم. او در حد خود تلاش کرد و شاید عدم آشناییش با نطنز این مشکلات را آفرید.

اما مصاحبه دوم این روزها اختصاص داشت به نامزدی نطنز برای معرفی به عنوان شهر الگو در سال 1404. از مدتها پیش در پی تلاشی که سیاوش ادهم فرزند دکتر ادهم خودمان در مجمع تشخیص مصلحت نظام انجام داده بود ستادی در شهرستان برای رسیدن به این هدف تشکیل شد که دبیری این ستاد هم گذاشته شد بر عهده عباس علیرحیمی که مردم نطنز ایشان را بیشتر به نام تیمسار رحیمی می شناسند. در برخوردهایی که تاکنون با ایشان داشتم ایشان را شخصی دلسوز و با شخصیت یافتم. انسانی منظم و مقید به وقت که بدقولی اندکمان در مورد زمان مصاحبه ما را بسیار خجالت زده کرد. ایشان نیز صبح روز یک شنبه در دفتر نشریه ارمغان حضور یافتند و به سوالات وابهامات موجود در مورد این مساله توضیح دادند. این مصاحبه هم می تواند برای آشنایی بیشتر مردم نطنز با این فرصت ( به قول آقای علیرحیمی) تاریخی مفید باشد. در ارمغان بعد این مصاحبه را نیز بخوانید.

اما مصاحبه آخر که حوالی ظهر دوشنبه انجام شد با حاج حسین عبدالکریمی رئیس اداره مخابرات نطنز صورت پذیرفت. مدتی بود که می خواستیم در مورد مشکلات موجود در حوزه مخابرات از جمله مشکلات موضعی که در تلفن های ثابت پیش می آید و همچنین سرعت پایین اینترنت در نطنز و رفتن 118 از نطنز با او هم صحبت شویم. حضور مدیر عامل و هیات مدیره مخابرات استان اصفهان دلیل خوبی شد تا پای صحبتهای ایشان بنشینیم. قبلا هم چندباری به دفتر ایشان رفته بودم. البته برای کارهایی دیگر و گاهی اوقات هم برای سر زدن به ایشان. اساسا رابطه اش در نطنز با مردم بسیار خوب است و شاید در مردمداری و برخورد نیک در رتبه های ممتاز در بین مدیران و حتی مردم نطنز قرار بگیرد. به نظر من یکی از دلایل مدیریت بیست ساله اش در مخابرات نطنز هم علاوه بر عملکرد مثبتش همین موضوع بوده باشد. با او که همصحبت می شوی کمتر خستگی سراغت را می گیرد. مصاحبه شروع شد اما طولی نکشید که صحبتها خودمانی شد  و یا به قولی درد دلی. از مصوبات جلسه روز قبل گفت و نتایج خوبی که برای مجموعه شهرستان داشته. ماهم سوال های موجود در ذهنمان را از او پرسیدیم. برخلاف خیلی از مدیران که سوال چالشی برافروخته شان می کند ایشان به سوالات متعدد ما پاسخ گفت. از ایشان پرسیدم به خودتان چه نمره ای می دهید. گفت مردم باید نمره بدهند اما پیش وجدان خودم راحتم. الحق و الانصاف که از مدیران بومی و لایق شهرستان است. به راحتی می توانی در شهر به این موضوع پی ببری. مصاحبه خودمانی ما با ایشان تمام شد. امیدوار شدیم با توجه به صحبتهای ایشان این مشکل سرعت اینترنت که گاهی عذابمان می دهد هر چه زودتر حل شود. توصیه ام این است این مصاحبه را نیز حتما بخوانید.جمله آخر اینکه این روزها ارمغان روزهای پرکاری را سپری می کند. به همه همکاران برادر و خواهر خود در این نشریه خسته نباشید می گویم و از حاج مسعود کریم پور مدیر مسئول نشریه هم من باب حمایتهایش سپاسگزاری می نمایم.

کمالیان رئیس سابق ورزش نطنز در روز مصاحبه گفت کاش ارمغان  ده سال زودتر در نطنز منتشر می شد. تفسیر این جمله بماند برای اولین سالگرد ارمغان نطنز.

امیدوارم شب های قدر شبهایی بشود برای نزدیکی بیشترمان به خدا. در این شبها همه ملتمسین دعا را به یاد داشته باشید. التماس دعا.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 2:41  توسط مهدی ترابیان | 

 

                        و اين سخت نيست

آرزوی قبولی طاعات و عباداتتان را  در این ماه پر خیر و برکت دارم. این روز ها فاصله بین نوشتنهایم زیاد شده.راستش را بگویم حوصله ام کم شده. اما گهگاهی دلم برای این کلبه بدجور تنگ می شود. این روزها بیشتر اوقاتم را در نطنز می گذرانم به استثنای روزهای آخر هفته که برای کارم مجبورم بروم تهران. هر دو جا برای خود عالمی دارد و این روزها عالم هر دو تقریبا شده یکی. دغدغه های زیاد. فکر زیاد. تخیلات زیاد و حوصله کم. اما با تمام این حرفها سعی می کنم اینها در روحیه ام تاثیری نگذارد . چون اساسا اعتقاد دارم خیلی چیزها می آید و می رود و شاید در حال به مذاق آدمی خوش نباشد و گذشت زمان همه چیز را درست کند. برای همین تجویزم برای خودم در این روزها صبر است و صبر. شاید عاقبت همه دلواپسی ها آن جور شود که دوست دارم. شاید. و اگر اینگونه نشد هم باید گفت تقدیر چنین بوده و باید با آن کنار آمد.از حال و هوای شخصی خود بگذرم. امروز بنا بر یکی از دغدغه های این روزهایم می خواهم گذری داشته باشم بر روابط انسانها در اجتماعاتی که در آن زندگی می کنند.

انسانها وقتی در اجتماعات زندگی می کنند ناگزیرند از ارتباط با یکدیگر و در بسیاری از مواقع این ارتباطات ناخودآگاه و از روی ضمیر انسانها شکل می گیرد. ارتباطها بعضا بسیار ساده است که این نوع ارتباطها در اجتماعات بسیار زیاد است  و خودمانیش همان نوعی است که می گوییم با هم سلام و علیک داریم. به جز خانواده و اقوام اکثر ارتباطات بعدی از این نوع ساده ارتباط شکل می گیرد. گاهی مواقع این ارتباطهای ساده زمینه برقراری یک ارتباط قویتر را در بین افرادی از جامعه فراهم می نماید که خودمانی این هم می شود ارتباطات دوستانه و مرجعش می شوند دوستان و رفیقان و اقوام سببی. در این نوع ارتباط خیلی اتفاقات می افتد که افرادی از جامعه به هم نزدیک می شوند و دردهایشان و شادیهایشان و تقریبا همه چیزشان یکی می شود. البته ارتباطاتی دیگر هم وجود دارد و شاید عده ای دسته بندیهای دیگری برای ارتباطات قائل شوند که در این مبحث به آنها کاری ندارم. در این مطلب می خواهم به بعضی از آفتهایی که بعضا دامن ارتباطات از نوع دوستانه و نزدیک را می گیرد و باعث چالشی کوتاه یا دائمی در آن می شود بپردازم.

انسانها وقتی به هم نزدیک می شوند که هدفی مشترک را در خود بیایند. مثلا می شوند اعضای یک تیم فوتبال و هدفشان  می شود پیروزی در یک دوره مسابقه.می شوند اعضای یک گروه کوهنوردی و هدفشان می شود صعود به قله ها و یا هزاران می شوند دیگر. گاهی هم می شوندیک گروه دوستی برای زندگی در کنار هم و تنها نبودن. در این نوع گروه ها غم ها و شادی ها می شوند مشترک. و همه برای رسیدن به هدف می شوند همیار یکدیگر. اما گاهی اوقات فردی از افراد این اجتماعات روحیاتی به سراغشان می آید که نه تنها باعث افتراق خودش از این اجتماعات می شود بلکه سایرین را نیز دچار مشکلی می نمایند و برای آنها سردرگمی می آفریند. آن موقع می شود که سایرین دیگر می مانند که هدفها یکی است یا خیر؟ و نمی دانند در مقابل اتفاقات چگونه تصمیم بگیرند. آن موقع می شود که کم کم روابط به سردی می گراید و دیری نمی کشد که شاید روابط از همان حد سلام و علیک عادی هم پایین تر رود و دیگر چیزی نماند جز دشمنی و کدورت. فاصله دوستی عظیم تا دشمنی گاهی اوقات می شود چند روز  چند ساعت   چند دقیقه و حتی چند لحظه   اگر حواسمان نباشد.

اما این روحیات چیست؟ هر کسی می تواند بر شمارد و من هم در حد وسع و با توجه به آنچه که در اجتماعاتی که خودم شریک آنها هستم به آنها برخوردم می توانم مواردی را مطرح نمایم.روحیه ارباب و رعیتی و خود بزرگ بینی شاید یکی از عوامل موثری باشد که شاید خیلی زود دوستان در کنار هم را به دشمنان در مقابل هم تبدیل کند اینکه فردی از افراد یک گروه یا جامعه احساس کند بنا بردلایلی همچون ثروت   قدرت و یا بیشتر به خاطر توهم بالاتر از دیگران است و نگاهش بشود به دیگران نگاه از بالا. به زودی هزار هم که نگاه دیگران مثبت باشد و دوستی ها عظیم  اسباب ناراحتی و کدورت فراهم می گردد و الی آخر. روحیه بعدی که آن هم می تواند دلیل موثری بر از بین رفتن روابط دوستانه باشد این است که فردی از افراد یک گروه یا جامعه دیگران را وسیله کند برای رسیدن به اهداف خودش و در سایه اهداف گروه به دنبال هدف خود برود و در این راه شانه های دیگران را نردبانی کند برای رسیدن به مقصودش. در این مورد هم دیری نمی پاید که با برملا شدن موضوع همه چیز می شود دشمنی و کدورت.مورد دیگر بی اعتنایی به دیگران است که گاهی دامن گروه ها و اجتماعات را می گیرد. و اتفاق می افتد که فردی از افراد گروه در مقابل هزاران هزار احساس و نیت پاک دیگران بر طبل بی اعتنایی می کوبد و برای دیگران آن طور نمی میرد که آنها برای او می میرند.در این مواقع هم کم کم این تفکر شکل می گیرد که برای کسی بمیر که برایت تب کند و همین باعث می شود که روابط بشود سرد و آن سردی هم کم کم بشود کدورت و دوباره الی آخر.البته خیلی چیزهای دیگر مثل دروغ، فریب ، غیبت ، تهمت و .... می تواند دلیل شود برای دور شدن ها که دیگر در حوصله این مطلب نمی گنجد

باشد که همه یاد بگیریم در اجتماعات آن طور برخورد کنیم که دوست داریم دیگران همانطور با ما برخورد کنند و این سخت نیست.  در پایان به خاطر همه آن چیزهایی که در این مطلب باعث رنجش شما شد عذر می طلبم و آرزو می کنم این ماه   شروعی شود برای خیلی از اعمال نیک ما و پایانی شود برای بیشماری از اعمال بدمان. موفق باشید و پیروز.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:26  توسط مهدی ترابیان | 

 

                                 هر نيمه خالي ، نيمه پري هم دارد

بعضي اوقات فرصت نداري بنويسي و گاهي هم اشتياق ، که دومي حتي مي تواند دليل بهتري براي ننوشتن باشد. اين روزها نمي دانم چه شده که اشتياقم براي نوشتن کم شده. بارها شده موضوعي به ذهنم رسيده و حتي در همان ذهنم آن را پرداخت نمودم اما نمي دانم چه پيش مي آمد که موقع نوشتن حوصله اي براي اين کار در خود نمي ديدم. اما امروز قصد دارم موضوعي را که چند وقتي بود مي خواستم بنويسم و ننوشتم به نگارش در آورم.

جريان صفر و صد را شنيده ايد. يا نوعي ديگري از آن نيمه خالي يا پر ليوان را ديدن. گاهي اتفاقاتي برايمان پيش مي آيد و بعضي ها برداشتي هايي از ما مي نمايند که بلافاصله مي گوييم فلاني فقط نيمه خالي ليوان را ديده و بسيار ناراحت مي شويم. عکس اين اتفاق هم مي افتد و بعضي ها فقط نيمه پر کارمان را مي بينند و چون اکثرا از ديدن نيمه پر ليوانمان به وسيله ديگران ناراحت نمي شويم هيچگاه تا کنون به کسي و حتي پيش خودمان هم نگفته ايم فلاني فقط نيمه پر ليوان را در مورد من مي بيند. درست است . اينها وجود دارد. کم کم هم دارد عادتمان مي شود. عادتمان مي شود که اگر کسي را خوب ديديم همه چيز او را خوب بدانيم و هيچ انتقادي را به آن وارد ندانيم و اگر کسي را بد ديديم همه چيزش را بد بدانيم و اصلا به خوبيهاي او اذعان ننماييم. و بدتر از آن اينکه معلوم نيست در اين قضاوتهايمان ميزان سنجش خوبي و بدي انسانها را چه قرار داده ايم. عقايد شخصي ؟ عقايد گروهي که به آن متعلق هستيم؟و يا چيزهاي ديگري که آن را دوست داريم و يا از آن بدمان مي آيد. مي بينيد در اين فکر کردن ها و مشخص کردن خوب و بدها هيچ جاي احترامي براي افکار و عقايد ديگران قائل نيستيم. و اين جور است که مي توانيم بگوييم دنيا را با تمام آن چيزهايي که در آن است براي خود مي دانيم و دوست داريم همه به ساز ما برقصند و چنانچه رقصيدند خوب هستند و چنانچه نرقصيدند بد. مقداري بينديشيد به اين طرز فکر کردن. در ايام گذشته که در نشريه ارمغان نطنز قلم مي زديم پيش مي آمد که به خاطر موضوعي از کسي انتقاد مي کرديم و در شماره بعد و يا شماره هاي بعد همان شخص کار مثبتي انجام داده بود و از او به خاطر آن کارش تعريف مي نموديم. مورد انتقاد عده اي بوديم که مي گفتند بالاخره نفهميديم فلاني خوب است يا بد؟ مي بينيد. خودتان قضاوت کنيد. خوب و بد شده کلي. اگر قرار باشد ميزان آخرت هم چنين باشدکه واويلا. ما بندگان گنه کار بايد با اولين گناه خود در پيش خدا بد مي شديم و هر چه هم خوبي مي نموديم ديگر اثر نداشت. چون يک بار گناه کرده بوديم و آن دليلي مي شد که ديگر نعوذ بالله خداوند خوبيهاي ما بندگان گنه کارش را نبيند . اينکه در همين صحبتهاي عاميانه مي شنويد که در قيامت اعمال خوب وبد ما در ترازويي قرار داده خواهد شد و سنگيني کفه ها است که بهشتي و جهنمي بودن ما را روشن مي سازد مثال خوبي است براي اينکه خدا به همه اعمال ما نظر دارد. پس بياييد دوستان حالا که اينها را مي دانيم و خود را مسلمان مي دانيم همه چيز را يا صفر و يا صد نبينيم. يا خوب و يا بد نبينيم. اعتقاد داشته باشيم هر خوبي مي تواند بد هم باشد و هر بدي هم مي تواند خوب باشد. نکته بعد هم که بياييد در قضاوتهايمان براي مردم  و ديگراني که مورد سنجش عقل و زبان ما قرار مي گيرند احترام قائل شويم و اعتقاد داشته باشيم آنها هم انسانند و براي خود اعتقاداتي دارند که شايد با اعتقادات ما يکي نباشد. پس نبايد اين يکي نبودن را دليلي بر بد بودن افراد قلمداد کنيم. خوب بودن و بد بودن را بايد با معيارهاي ديني و آخرتي سنجيد.

با تمام اين حرفها قبول هم دارم که رعايت آن خيلي سخت است . اما بياييد همه با هم امتحان اين موضوع را آغاز کنيم. بياييد عادت کنيم که همه چيز را يا صفر و يا صد نبينيم. بياييد اعداد بين صفر و صد را هم ببينيم. بياييد عادت کنيم هر گاه نگاهمان به نيمه خالي ليوان افتاد به نيمه پر آن هم نگاهي بيندازيم. دنيا کوچک است و گذرا. روزي تمام اينها تمام خواهد شد و در آخرتي که هيچ پرده اي بينمان نيست روبروي هم قرار مي گيريم و همه چيزمان عيان مي شود. باشد که آن روز خجالت زده نباشيم. موفق و پايدار و پيروز باشيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 19:44  توسط مهدی ترابیان | 

 

               فردا و فرداهايي در پيش داريم

انتخابات ریاست جمهوری دولت دهم با تمام حاشیه های قبل ، حین و بعدش به پایان رسید و دکتر احمدی نژاد برای یک دوره چهارساله دیگر به عنوان رييس جمهور انتخاب شد. انتخابات دهم در نطنز خودمان هم به مانند سایر نقاط با  شور و هیجانهای قبل از انتخابات که در سراسر ایران وجود داشت پیگیری شد و طرفداران دو نامزد انتخابات یعنی محمود احمدی نژاد و میرحسین موسوی روزهای پرهیجانی را در شهرمان رقم زده بودند به نحوی که خاطرات انتخابات مجلس در نطنز زنده شده بود و حتی عده ای این شور و هیجان را از انتخابات مجلس هم بیشتر می دانستند و اعتقاد داشتند چنین شور و هیجانی بی سابقه بوده است. جوانان به شدت به ستاد نامزدها هجوم آورده بودند و در ایام نزدیک به امتحانات خود تقریبا اکثر اوقات خود را صرف موضوع انتخابات و بحث های پیرامون آن می نمودند. دلسوزان نظام از این حضور گسترده خرسند و خوشحال بودند. چون این حضور نشان می داد مردم و به ویژه جوانان تا چه اندازه به نظام و انقلاب خود اعتماد دارند و خوشبین هستند و می خواهند در تصمیم گیری برای آینده خود شریک باشند. اما به واقع در آن روزها هیچکس روزهای بعد از انتخابات را پیش بینی نمی کرد . روزهایی که خیلی ها آرزو می کردند کاش پیش نمی آمد.دیگر حتی نوشتن از آن روزها را خوشایند نمی دانم. فقط در این مطلب می خواهم فراخور حال و روز شهرمان حرفهایی را برای هواداران هر دو طرف بنویسم.امروز و با گذشت روزهای زیادی از برگزاری انتخابات و بعد از آنکه نتیجه انتخابات به تایید شورای نگهبان رسید دیگر گفتن و نوشتن از آنچه در جریان انتخابات اتفاق افتاد کاری عبث و بیهوده است. در کشوری که ولایت فقیه وجود دارد باید فصل الخطاب همه بحث های اینچنینی ولی فقیه باشد و در جایی که رهبر معظم انقلاب همه را به قانونمداری توصیه نمود و قانون هم در این زمینه همه چیز را منوط به نظر شورای نگهبان دانسته است دیگر بعد از تایید انتخابات توسط این شورا اینکه دیگر درباره چگونگی انتخابات حرفی دیگر بزنیم مقداری از عقلانيت به دور شده ایم. خواهش بنده از کسانی که در آن انتخابات هوادار نامزد غیر پیروز بودند این است که با ایجاد شبهه در انتخابات در مقابل طرفداران نامزد پیروز حساسیت کاذب در شهر ایجاد ننمایند و از اين طریق به رویارویی مردمی که وحدت مهمترین نیازشان است کمک ننمایند. توصیه ای هم دارم به هواداران نامزد پیروز انتخابات. البته به آن دسته ای که بعد از اعلام نتایج انگاشتند که دشمنی خارجی را شکست داده اند و در شهر برای هوادارن نامزد غیر پیروز خط و نشان کشیدند و با به راه انداختن کارناوالهای شادی عده ای را خودی و عده ای را غیر خودی دانستند و حتی عده ای اندک پا را فراتر گذاشتند و همشهریانی از دایره خودمان را منافق انگاشتند و آن را فریاد زدند.امروز همه مان باید سخنان رهبر معظم انقلاب را فصل الخطاب بدانیم . نه اینکه طرف مقابل را به توجه به فرمایشات ایشان توجه دهیم و خود غافل باشیم. امروز بیش از هر چیز کشورمان نیازمند وحدت آحاد مردم است و بارها رهبر انقلاب عنوان نمودند پیروز این انتخابات همه آن 40 میلیون نفری هستند که به نمایندگی از 70 میلیون نفر در انتخابات شرکت نمودند.دیگر و مهمتر اينکه در این شرایط سخن گفتن از فرد پیروز و شکست خورده می تواند زیانهایی را برای همه مردم ما به همراه داشته باشد. به تمام این موارد اضافه نمایید این موضوع را که شهر کوچکی مثل نطنز که همه ساکنان آن همدیگر را می شناسندبحث وحدت و عدم اختلاف اهمیت ویژه تری می یابد. چون فردا و فرداهایی در پیش داریم و انتخاباتهای دیگری مثل انتخابات مجلس و شوراها را که عدم وحدت مردم در آنجا می تواند بسیار آسیب رسان باشد. پس از همه شما خواهش می کنم حالا که پرونده انتخابات ریاست جمهوری دهم بسته شده بیایید اختلافات را کنار بگذارید و مثل یک برادر و شبیه روزهای گذشته در کنار هم زندگی کنید.و در این راه انسانهای تندرویی که در هر دو طرف بین شما هستند و هدفشان بیشتر منافع شخصی است تا شهری را کنار بزنید. سخن کوتاهی هم دارم با همین هایی که بی اعتنا به بحث وحدت دنبال اهداف شخصی خود هستند. لازم است به شما بگویم که مردم ما شنیده اند که رهبرشان چه گفته و بر چه مسایلی تاکید نموده است و می دانند در شهرشان برای اجرای فرمایش رهبرشان چه باید انجام دهند. لطف کنید و به بهانه دفاع از ولایت فقیه بین مردم نطنز اختلاف نیاندازید و با حرفها و نوشته هایی که مصرف آن در شهرهای بزرگ است مردم این شهر را رو در روی همدیگر قرار ندهید.شما هم بیایید و با تبعیت از فرامین رهبر انقلاب پایه گذار وحدتی عظیم تر از گذشته در بین مردم باشید و در جهت جداسازی مردم به خودی و غیر خودی حرکت ننمایید.امروز همه باید وحدت را سر لوحه کار خود قرار دهیم و با حرکات خود نشان دهیم که پایبندی به نظام از هر منفعتی برای ما واجب تر است. به دو طرف توصیه می کنم در راستای تقویت دوستی هایتان در شهر قدم بردارید. چون نطنز ما با وحدت مردمانش خیلی سریعتر به قله های خوشبختی خواهد رسید و در اين بين گروه پيروز مي تواند نقشي پررنگتر براي تحبيب قلوب همه همشهريان داشته باشد. موفق باشید و پیروز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:48  توسط مهدی ترابیان | 
                       مصطفي صفاري، فرماندار نطنز

يادم مي آيد چند ماهي قبل از فرماندار شدن مصطفي صفاري را. آن روزها که او سرپرست فرمانداري نطنز بود و انقلابي مردمي و خودجوش در نطنز براي فرماندار شدن او به وجود آمده بود. هرکسي هرکاري از دستش بر مي آمد انجام مي داد. مسئولين کشوري و استاني که به شهرمان مي آمدند ديگر سراغ يک درصد تاسيسات هسته اي و.... مواردي از اين قبيل  را از آنها نمي گرفتيم و فقط  مي خواستيم صفاري فرماندار نطنز شود. چون فکر مي کرديم با فرماندار شدن يک بومي خيلي از مشکلاتمان حل مي شود.چه روزهايي بود. آنقدر حمايتها جدي بود که ديگر همه باورمان شده بود او فرماندار خواهد شد. و بالاخره هم او فرماندار شد. يادم مي آيد در روزهاي قبل از گرفتن حکمش ، يعني همان روزهايي که هنوز سرپرست بود براي اصلاح به يکي از آرايشگاههاي نطنز رفته بودم. همزمان که نوبت من شد ايشان هم رسيد. با وجود آنکه ذاتا حال خوشي به من دست نمي دهد اگر بين مردم و مسئولين تفاوتي قائل شوم اما به حرمت اخلاق خوبي که داشت و مردمداريش تعارفي به ايشان زدم و گفتم وقت براي شما ارزشمندتر است و شما زودتر اصلاح نماييد. اما سرپرست آن روزهاي فرمانداري نطنز با خضوع تمام به نوبت جلوتر بنده احترام گذاشت و در نوبت نشست. جالب اينکه در اين فاصله خيلي از دردهايي را که احساس مي کردم در شهرمان وجود دارد با همان لحن معلم و شاگردي که هنوز بين ايشان و خودم احساس مي کنم با ايشان مطرح کردم. و ايشان هم با سعه صدر تمام گوش فرا مي داد و گهگاه هم با توضيحاتي سعي مي کرد فقط مخاطب نباشد. روزهاي بعد از فرماندار شدن ايشان به خاطر مردم دارييش بسيار مسرور بودم و فرماندار شدنش را موفقيتي براي پيگيريهاي مردم مي دانستم. او فرماندار شد و ديگر سرپرست نبود . بلکه رسما فرماندار بود. در همان روزها در مطلبي که در نشريه ارمغان نطنز به چاپ رسيد خواهشهايي از ايشان داشتم و با وجود حمايت شديدي که در نشريه از او کرده بوديم خواستم تفاوتي بين شهروندان قائل نشود و همه را به يک چشم نگاه کند . از ايشان خواستم پذيراي مطالبات به حق مردم شود و....

در روزهاي قبل از فرماندار شدن(دوران سرپرستي) به مانند روزهاي زياد معلميشان در نطنز بسيار بين مردم بود. در نمازهاي جماعت شرکت مي کرد. شنونده حرف مردم بود و با همه نشست و برخاست داشت. از مطالبات به حق مردم هم دفاع مي کرد. اما نمي دانم مدتي است ميزان و نگاه من به هم خورده يا صفاري همان فرزند خلف نطنزيها تغيير کرده است. ديگر او را کمتر بين مردم مي بينم. رفتارش را مقداري سنگين احساس مي کنم. احساس مي کنم برخوردهايش با مردم شادابي روزهاي گذشته را ندارد. احساس مي کنم مواضعش با مواضع مردم کمي فرق کرده. در اين باره براي خود استدلالهايي هم دارم. نمي دانم ايشان نمي دانست مردم مدير بومي تلاشگر و موفق مي خواهند. اگر مي دانست که مطمئنم مي دانست  پس چرا از مدير اسبق هلال احمر نطنز دفاع نکرد. اگر قانون را برايمان مثال بياورد و اشاره به شوراي اجرايي و.... کند مي گويم مگر مردم بادرود مي خواستند فردي خارج از شهر بادرود رئيس جمعيت هلال احمر شود. يعني واقعا رئيس جديد هلال احمر انتخاب آنها بود يا انتخاب استان و يک نوع انتصاب از طرف مدير هلال احمر استان؟ يا از ايشان مي پرسم چه شده که مدتي است بخشداري نطنز بدون بخشدار است؟ آيا نطنز به بخشدار مرکزي نياز ندارد؟ مي دانم که مي داند نطنز به بخشدار مرکزي نياز دارد. آخر خودش بخشدار مرکزي بوده. يا از ايشان مي پرسم تکليف اداراه مهمي مثل اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي نطنز چه مي شود؟ آيا بايد بنشينيم تا مديري ديگر و خارج از مجموعه نطنز بر اين مسند بنشيند و يا همانطور که در اين چند روز شايعه شده افرادي درجه چندم اين مسئوليت را بپذيرند.مي دانم ايشان اينها را همه مي داند. اين روزها گلايه ها کم کم از ايشان شروع شده و هنوز در مرحله ابتدايي است. مي گويند ايشان تغيير کرده و مصطفي صفاري قبل از فرمانداري نيست. مي گويند عده اي شده اند دردانه او و آنها هر چه بگويند همان مي شود حتي اگر حرفشان عکس آن چيزي باشد که مردم مي خواهند.مي گويند ديگر آن قاطعيت را ندارد و از مواضع مردم دفاع نمي کند. حتي يکي مي گفت که او فراموش کرده که بعد از دوران فرمانداي هم بايد در نطنز زندگي کند. اين مطلب را نوشتم از سر دوستي . از بعضي از اطرافيان ايشان يا همانها که ديگران آنها را دردانه  مي دانند خواهش مي کنم دوباره شلوغ بازي و تملق گويي نکنند و اين دوستي عظيم را به عنوان دشمني جلوه ندهند. چون هدف دوستي است و همگامي با يک همشهري. در جريان انتخاب ايشان بارها در نشريه ارمغان نطنز و حتي در همين وبلاگ شخصي مطالب زيادي در حمايت از ايشان نوشتم که مي توانيد مراجعه کنيد و بخوانيد. ( اينجا ، اينجا و اينجا بخوانيد) چون او را هنوز مثل دوران گذشته دوست دارم. هنوز در مشاهداتم مي بينم که ذاتش با صفاست. فقط اميدوارم در دام اين مقام هاي دنيايي نيفتد. از او مي خواهم خوب باشد مثل خيلي از اوقات عمرش . مردم دار باشد مثل تمام روزهايي که در آموزش و پرورش شاهد آن بوديم و با صفا مثل ذاتش. از او مي خواهم در اين شرايط حساس پس از انتخابات نقش پدر همه را در شهر بازي کند . وحدت آفرين شود. از حرکات تند و تنش آفرين اندک آدمها جلوگيري کند. در بين مردم بيشتر ظاهر شود. صفهاي با صفاي نماز جماعت در مساجد نطنز را فراموش نکند. هميشه سواره نباشد و پياده هم مردم را نگاه کند. او هنوز خوب است و گذشته اش مي گويد در آينده هم خوب مي ماند. آقاي صفاري عزيز، اينها را هم درد دلي بدان از يک شهروند نطنزي که معلميت را با ارزش ترين دوران زندگيت مي داند و از آن روز تا کنون به خاطر همان دوران با ارزشت دوستت دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 9:34  توسط مهدی ترابیان | 

                               در شب آرزوها ،آرزوهايمان را از خدا بخواهيم

در ميان آرزوهايمان بخواهیم تا در سايه سار يکتايي اش جان تازه کنيم. آرزو کنیم که زنجير ياد و محبتش همواره بر گردنمان باشد. آرزو کنیم که به آنچه داريم طرب کنيم و هرگز تيغ روزگار بر رويمان تيز نشود. آرزو کنیم آنقدر از غرور و سرسختي سهم مان نشود که دلي را برنجانيم که تيغ از زخم بيرون مي آيد اما آزار از دل نه.
   
يادآوري اش هميشه شيرين است؛ يادآوري روزهايي که کودک بوديم و آرزو داشتيم.چه آرزوهايي. آن هم از نوع کودکانه همان روزها.آرزوي مداد رنگي،آرزوي يک توپ فوتبال و يا شايد هم آرزوي داشتن يک عروسک زيبا براي دختر خانمها.

بزرگتر شديم. آرزوهايمان هم مثل خودمان بزرگتر شدند.آرزوهايمان نيز قد کشيدند.آرزوي يک دوچرخه خوش رنگ و لعاب يا آرزوي داشتن جواهراتي زيبا .

باز هم بزرگتر شديم. مثل نهال قد کشيديم. کم کم آرزوهايمان هم با ما قد کشيد. ديگر آرزوي داشتن مداد رنگي، عروسک و حتي دوچرخه و جواهرات در بين آرزوهايمان نبود. آرزويمان شده بود قبولي در کنکور در يک رشته مورد علاقه.پيدا کردن يک شغل خوب و يا عشقي ناب. آرزوهايمان رنگشان عوض شده بود. ديگر در ميان ابرها و هنگام خيره شدن به سوسوي ستاره ها دنبالشان نمي گشتيم. حال ما در دل دهکده جهاني مک لوهان و جامعه پساصنعتي بل نفس مي کشيم نه در دل نقاشي هاي خط خطي شده کودکي.

ديگر بزرگ شده ايم و به حکم بزرگي کمتر فرصت مي کنيم فکر کنيم راجع به آرزوهايمان. ديگر آن آرزوها را به خط نمي کنيم تا ببينيم کدام برآورده شده و کدام نه.شايد هم خجالت مي کشيم چنين کاري بکنيم. اما هر چه هست هنوز آرزو داريم و برآورده شدنش را آرزو مي کنيم. و برآورده شدنش را هم از کسي مي خواهيم که از زمان آرزوهاي کودکي تا کنون کنارمان بوده . درست است از خدا مي خواهيم.و گاهي اين خواستنمان در زمانهاي زيبايي بهتر اجابت مي شود. مثل شب آرزوها.

اين قصه و افسانه نيست عين روايت حقيقت است يک سال گذشته است و باز ثانيه هاي زندگي تو را پيوند داده به ليله الرغائب (شب ارزوها) شبي که در يکي از بهترين ماه هاي خدا قرار داد شبي که خدا چشم بر دهان بندگان خود دارد براي استجابت دعا.

من هم براي امشب بسيار آرزو دارم .آرزو براي برآورده شدن آرزوهاي بندگان ديگر خدا، که خداوند آن را به صلاح بندگانش بداند و آرزوهايي هم براي خودم. فقط اميدوارم خدا آرزوهاي همه را برآورده به خير کند و آرزوهاي من را نيز همچنين.

امشب، شب آرزوها است ، شب خواستن ، شب اميد داشتن، چوب خطمان پر نمي شود .بي حساب و کتاب آرزو کنیم. به بزرگي عدد 10 دوران کودکي، آرزوهايمان را به صف کنیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 9:45  توسط مهدی ترابیان | 
 

               روز معلم مبارک باد

12 اردیبهشت هر سال به حرمت شهادت معلم بزرگ مرتضی مطهری قرار است به یاد معلمین خود باشیم. کوچک که بودیم یعنی آن سالها که درس و مدرسه کار اصلیمان بود از روزها قبل از این روزها فکر هدیه ای بودیم که هم در وسع ما باشد و هم در خور معلممان. گاها حتی خانواده خود را به رنجی می انداختیم که بعدها معلممان می گفت که اصلا راضی به آن نبوده. چه روزهایی بود. یادم می آید شعری را در آن روزها همه با هم به محض ورود معلممان زمزمه می کردیم. او هم برایمان لبخند می زد و چقدر شیرین بود. احساس می کردیم خیلی خوشش آمده. از خوش آمدنش خوشمان می آمد. یادم می آید همه شان وقتی هدیه های ما را دریافت می کردند یک جمله می گفتند و آن این بود: (( بهترین هدیه برای ما درس خواندن شماست)). یادش بخیر . و چه زود گذشت. بزرگ شدیم و بزرگتر و روزی رسید که دیگر از درس و مدرسه فاصله گرفته بودیم. دیگر فکر می کردیم روز معلم برای از ما کوچکتران( البته از لحاظ سن و سال) است. دیگر فکر می کردیم تبریک گفتن ها و هدیه دادن ها برای ما تمام شده و دیگر معلمی در زندگیمان نیست که به او تبریک بگوییم و چه فکر اشتباهی است این فکر. مگر می شود زندگی بدون معلم باشد.

سالهای سال است که با یاد معلمانم زیسته ام. سعی کرده ام کاری نکنم که خدای ناکرده از اینکه روزگاری معلمم بودند شرمگین شوند. در هر دیدارشان شادی هدیه ای بود که برایم به ارمغان می آمد و این شادی چه زیبا بود. سالها بود که از درس و مدرسه فاصله گرفته بودم. از همان روزهایی که روز معلمش خیلی شیرین بود. ولی سالها بود که نمی گذاشتم شیرینی روز معلم برایم تمام شود. هر سال روز معلم خودم را به نطنز عزیز می رساندم و ارادتم را قلبا به آنهایی که کنارم بودند ابراز می کردم و بابت تمام خوبیهایشان به مقدار قطره ای سپاس می گفتم. و امسال هم بعد از یک ماه دوری از نطنز به قصد تبریک به معلمان سالهای پیش و امروزم به نطنز رفتم. معلمانی در ذهنم بودند که بروم و به آنها تبریک بگویم. رضا علیرحیمی، غلامرضا علیرحیمی، مهدی شریف ، محمد خان میلاجردی، حاج حمید جواهری، حسین نقوی و خیلی های دیگر که می خواستم به همه آنها تبریک بگویم. اما یک نفر دیگر هم در ذهنم بود و او خیلی بر گردنم حق داشت. معلم کلاس چهارم و پنجم ابتداییم. مهدی عنایتی. از او خاطره ها دارم. او معلم نبود. او برای شاگردانش پدر بود. و امسال تقدیر مهلت نداد که او روز معلم دنیا را ببیند و من هم بتوانم برای یکسال دیگر شادی او را به عنوان معلمم در روز معلم ببینم. او رفت. معلم چهارم و پنجم ابتدایی من و هم شاگردی های دیگرم یک روز قبل از روز معلم امسال رفت و رفتنش چه سخت بود و غمبار. برای او و به پاس فداکاری هایش در شب رفتنش دو رکعت نماز خواندم. از همه شاگردانش که این مطلب را می خوانند می خواهم آنها هم با ذکر یک فاتحه یادش کنند.

در پایان هم وظیفه دارم هفته معلم را به تمامی معلمان روی این کره خاکی به ویژه معلمان عزیز خودم تبریک بگویم. ارادت این شاگرد کوچک خود را پذیرا باشید.شادی شما آرزوی من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 18:47  توسط مهدی ترابیان | 

 

                  با سپاس از وبلاگ عکس های نطنز

در روزهای بی خبری از نطنز در انتخاب موضوع خیلی دچار مشکل شده ام. از طرفی از ابتدا هم قصد نداشتم در این دستنوشته ها به موضوعات کلی بپردازم . به همین خاطر زحمت انتخاب موضوع برایم زحمتی بس عذاب آور شده است. اما با تمام این حرفها امروز می خواهم در این نوشته از دلتنگی هایم برای شما بنویسم. دلتنگی های که امروز و گهگاه که فرصتی اندک برای فکر کردن می یابم بدجور عذابم می دهد. در این چند وقتی که به نطنز نیامده ام دلم برای خیلی چیزها تنگ شده. خیلی چیزها که روزگاری که نزدیکشان بودم به اندازه امروز قدرشان را نمی دانستم. این روزها بیشتر از همه دلم برای خانواده ام تنگ شده. اکنون چند وقتی می شود که آنها را ندیده ام. گاهی اوقات که در واپسین ساعات شب و یا بیشتر اوقات در نیمه شب به خانه می آیم ذهنم حضور در بین آنها را برایم به ارمغان می آورد.اما همین که هر روز سراغی از آنها می گیرم و می بینم سلامت هستند در شرایط فعلی برایم کافی است. این روزها برای نطنز هم خیلی دلم تنگ شده. برای صفا و صمیمیت مردمانش. برای خیابانها و کوچه هایش. برای آرامش شبانگاهش. برای دلواپسی مردمانش از آن چیزهایی که احساس می کنند آرامش همشهریانشان را دچار مخاطره می کند. برای همه اینها دلم تنگ شده. این روزها برای دوستانی که خیلی دوستشان داشتم و اکنون هم دارم و در روزهای پیشین، دیدنشان در انتهای هر هفته برایم شادی بخش بود هم خیلی دلم تنگ شده. برای همه آنها. برای حال و هوای ارمغانی هم دلم تنگ شده. این روزها کمتر فرصت می یابم برای حال و هوای ارمغانیم فکرهایی بکنم. اما خیالم راحت است که دوستانم هستند. اینها همه، دلتنگی های من در این روزها بود. دلتنگی هایی که گهگاه عذاب آور است. اما خدا را شکر. زندگی یعنی همین. باید از فرصتها استفاده کرد تا حسرتها بعدا به سراغت نیایند. از اینکه این روزها هم کم می نویسم و هم آن طور که باید بنویسم نمی نویسم عذرخواهی می نمایم. به پای دوریم بگذارید از نطنز عزیز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:33  توسط مهدی ترابیان | 
 
صفحه نخست
آرشیو
درباره وبلاگ
براي يک نفس
تنها براي يک نفس
به حرف دلم گوش کن
شايد
شايد حرف دلم تو را خوشايند باشد


پیوندهای روزانه
119 امین شماره فاخته
شعر گروه جوانه های سبز
دهمین شماره گوهر سبز
نقدی بر بادافشان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
آرشیو موضوعی
درباره موطنم نطنز
درباره خودم
از همه جا
پیوندها
دوستداران محيط زيست نطنز
پايگاه خبري نطنز سلام
پايگاه خبري بادرود نيوز
حسينيه مرکزي شهر نطنز
هيأت مزرعه خطير
امامزاده آقاعلي عباس (ع)
هیات محبان اهل البیت (ع)نطنز
نطنز وب
نطنز نيوز
حقوق نطنز
نطنزيان
نطنز 20
طرق رود
قاصدک طرق رود
طامه
سوشيانت
اي روزگار
زلف پريشان
فرهنگ و ارشاد اسلامي نطنز
آموزش و پرورش شهرستان نطنز
دانشگاه آزاد اسلامی واحد نطنز
دانشجويان دانشگاه پيام نور نطنز
وب سايت شخصي دکتر عليزاده
وب سايت شخصي دکتر ضابطي
وبلاگ دکتر محمد ضابطي
عليرضا شير محمدي فرد
گروه کوهنوردي سرابان
هیات فوتبال شهرستان نطنز
ورزش نطنز
ورزش شهرستان نطنز
دفتر خاطرات جاويد
نيم سور
حس غريب
سرمدستان
تازه ها
روستاي جزن
روستاي چيمه رود
طرق،تار،نيه و کشه
نطنز2007
شهرداري خالدآباد
خالدآباد
هواداران پرشين بلاگ در نطنز
ماهنامه گوهرسبز نطنز
ماهنامه فاخته
روستاي کمجان
هواداران وشوشاد
نطنز شهر آرامش و جنجال
کوهاب
اريسمان بزرگ
اريسمان نت
اريسمان آباد
کشه طرقرود
بادرود شهر ياقوت سرخ
وحيد کرماني نژاد
حجت کرماني نژاد
رو به فردا
ابيانه نطنز
قلاقيچه
روانشناسي
روستاي تاريخي طامه
تکيه سادات
قانون وخانواده ...
عکسهاي زيبايي از نطنز
نطنز نگين کوير
نشريه ارمغان نطنز
عکسهاي نطنز
نطنز منفي صفر
گروه جوانه هاي سبز نطنز 1
گروه جوانه هاي سبز نطنز 2
وبلاگ رسمي جوانه هاي سبز
بادرود سرزمين مهر و ميترا
دو کلمه حرف حساب
طرقرود،قلمرو خشت های عشق
ادعاهای یک مدعی
سايت شهر بادرود
تصاوير زيبا از بادرود
ايرانيان
آلونک امير کريمي
سرزمين مهر و ميترا
نطنز 118
بادرود آزاد
بيدهند
سعيد عليشيري
سوشيانت
شنيدن دو کلمه حرف حساب
بايا
بادرود زيبا
نطنز نیوز
دل پاک من
روستای چیمه رود
اقتصادی نوشته های مهدي رباطي
مهدويت بادرود
جوانان بادرود
بادرود رسانه
بادرود 2030
بادرود از نگاه من
وبلاگ قبلي خودم
درباره خودم
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM





Powered by WebGozar